تابستان را چگونه گذراندید؟

میان سبزی چشم یار و سبزی قرمه سبزی

شبی از شبهای دم کرده ی ماه اوت است. ساعت باید در حدود ده و نیم باشد. «تابستان است و هوا بس نا جوانمردانه گرم است» و ما از ایران مهمان داریم.

در سالن پذیرائی، دکتر کمال و مهندس جمال، به دور میزی انباشته از فر آورده ها و سوغات های وطنی، از قبیل گز اصفهان، سوهان قم، آجیل مشکل گشا، باقلوا و پشمک یزد و غیره نشسته و با همسر من، آرمان، یک بحث ژئو پولتیکی مفصل در باره ی ایران و خطر برنامه ی تجسسات هسته ای به راه انداخته اند. این گونه که از تنش بحث بر میآید، راه حل مسأله، همین امشب پیدا خواهد شد و بعید نیست، گزارش آنهم تا چند ساعت دیگر روانه ی کاخ سفید گردد.

در اطاق خواب سابق ما و آشیانه ی فعلی مهمانان، گلناز و سروناز، همسران جوان و مؤمن و مقدسه ی دکتر کمال و مهندس جمال، مشغول آزمایش تن پوشهای زرق و برقی و به قول خودشان «لختی پختی» هستند که این روزها از فروشگاهای پاریس خریده اند. به نظر می رسد، دارند از حالا برای مناسبتهای پوشیدن آن البسه ی آنچنانی، در بزمهای شبانه ی جمهوری اسلامی، نقشه می کشند.

در گوشه ی دیگری از خانه، سرکار علٌیه ملکتاج خانم، ملقب به ملک جون، والده ی سالمند گلناز خانم، همسر آقا کمال، پس از جست و جوی علمی و شک دار از برای یافتن جهت قبله، در شهر پاریس، در برابر راهروی در ورودی جا نماز پهن کرده و دارد نماز می خواند. هر بار که سبحان الله می گوید، آنقدر قوه ی صوتی بر سر این کار می گذارد که گوئی میخواهد، ارکان کفر گرفته ی نه تنها خانه ی ما بلکه کلیه ی منازل اتحادیه ی اروپا را هم به لرزه درآورد.

 در دفتر کار من، گلنوش و نینوش، دختران دوقلوی آقا کمال و گلناز خانم، روی کامپیوتر، جنگ ستارگان راه انداخته اند. صدای قمرهای مصنوعی و تیر و کمانهای الکترونیکی، فضای اطاقم را پر کرده. به طوری که یقین دارم هرچه دیوان شعر این سالها گرد آوری کرده ام، همین امشب با هجوم لشکر پر سر و صدای «جیدای» سوخته و از میان خواهند رفت.

و اما دخترم روشنک، در اطاق خودش با جادوی ( webcam ) وب کم و ایماژ نومریک، images numerique بخش دیگری از خانواده را که متأسفانه نتوانستند ویزا بگیرند و در این تابستان ما را سر افراز فرمایند، روی صفحه کامپیوتر دیگری حاضر کرده و دارد گزارش لحظه به لحظه ی ماجرا های پاریس را به دارالاسلام تهران گزارش می کند. چند لحظه پیش که از کنار اطاقش رد می شدم، چشمم به چهره های بهم چسبیده ی عمه و عمو و پسرعمو و خانم عموی بزرگوار افتاد که روی صفحه ی جادوئی نقش بسته و گوئی به نوعی داشتند این سفر کرده ها را که «صد قافله دل همرهشان است» همراهی می کنند.

خلاصه من محاصره شده ام. و به هر جا و هر گوشه ای سر می کشم حس می کنم، چند نفر یا به صورت زنده و یا به صورت امواج الکترونیکی، به در و دیوارهای چاردیواری چهار اطاقه ی ما چسبیده و دارند اکسیژن خصوصی خانه ی ما را بالا می کشند.

برنامه ی خدمتگزاری من به مهمانان عزیز، امروز نیز به همان سنگینی روزهای قبل بود. امروز هم، مانند چند روز گذشته، از بامدادان تا شامگاهان، مسافران محترم را به اماکن متبرکه ی پاریس برده و گردش دادم: برج ایفل بلند قامت، میدان تروکادروی پر طراوت، کلیسای نوتردام و طاق اتوال واجب الزیاره، شانزه لیزه ی مقدس، گالری لافایت و پرنتان پر برکت و کاخ ورسای پرعظمت……. همه را با آب و تاب و ذکر پیشینه ی تاریخی و ارزشهای معماری و غیره و غیره گرد آوری کرده و در اختیار چشم و گوش و آن ذهنیت حواس پرت هم میهنان و بستگان گرامیم گذاشتم. همان ذهنیتی که خودت را برایش می کشی که برای نمونه تاریخچه سنگ بنائی را بشکافی و ارزشهای تاریخی و هنریش را شرح دهی، ولی دست آخر با همه ی سلولهای سمعی و بصریش به تو می گوید:

«گوشم با تو و دلم در جای دگر بود». و یا دست کم می گوید:

«….حالا از بابت این توضیحاتی که راجع به نقش این دیوار میوارها دادی ممنونتیم، ولی سر هر کی دوست داری ما رو ببر یه جائی که بتونیم حسابی خرید کنیم…… کجا میشه سوغاتی ارزون پیدا کرد؟ اونجا رو نشونمون بده !!!!!»

باری، امروز هم مثل روزهای گذشته، بعد از گردشی طولانی و طی طریق، میان دو قطب هنر و معماری و خرید و سوغاتی، مهمانان گرامی را به خانه بر گرداندم و با یک شام مفصل به سبک فرانسوی، انرژی لازم را به کالبدشان ریختم تا برای زیارت روزهای آینده ویتامینهای لازمه را داشته باشند.

ولی حالا، در این ساعات پایانی روز، وجودم را خستگی آزار دهنده ای فرا گرفته. بعد از چند روز جهانگردی اجباری، به شدت احساس فرسودگی می کنم. پنجه هایم از زور طی طریق صدباره ی اماکن متبرکه ی پاریس ورم کرده، اعصابم از دست نقد گزنده ولی بی محتوای همز بانانم در باره ی فضا و مکان و حال و هوای تاریخی و جغرافیائی فرانسه ی مألوف، همان کشوری که آن زائران شیفته برای کسب روادید زیارتش، رنج صد جور پارتی بازی و صرف هزینه ی گزاف را متحمل شد ه اند، ولی حال که به سرزمین موعود رسیده اند صد گونه انتقاد بارش می کنند، به درد آمده.

ایرادات و انتقاداتی از قبیل:

«چرا متروهاشون انقدر کثیفه؟

چرا مردمش انقدر بی حال و بد ترکیبن؟

ساختموناشون چرا انقدر قدیمی و دود گرفته است؟

هوای اینجا که از تهران هم آلوده تره !!!!!!…

خونه هاش چرا انقدر کوچک و گدائیه؟

… اقلا ما در ایران کولر داریم..

تو بازار تهرون که جنسها به مراتب شیکتر از گالری های اینجاست……»

خلاصه حرف ها و نقدهائی از این دست، که شنیدن و باز شنیدنشان دم و بازدم را دچار اختناق می کند، ستون فقرات فرهنگی آدم را بکلی خم می سازد، و خستگی مزمنی در سر و جان می نشاند که شاید تنها با مصرف چند کیلو والیوم و چند هزار سال خواب و فراموشی و دوری گزینی از شیوه ی تفکر هم میهنانت، بشود از دست آن خلاص شد. ولی در آنچه که به من مربوط می شود، می دانم که چاره ی همه ی این خستگی ها و دردهای جسمی و روحی من نه استراحت است و نه خواب و نه آسپرین و نه والیوم و نه هیچگونه آرامبخش دیگری.

چاره ی درد من تنها یک چیز است: نو شتن و باز هم نوشتن. تنها برگشتن و به دست گرفتن قلم و ملاقات با دنیای خیالی و آفریده های رؤیائیست که قادر است کمی مرا از دست این خستگی توان گیر رهائی ببخشد. برای همین هم امشب، بعد از انجام فرایض و وظایف شرعی مذهب مهمانداری، به حاضران و زائران، شب بخیر می گویم و به بهانه ی نوشتن چند نامه ی اداری ضروری، به خلوت و تنهائی صندوقخانه ی زیر شیروانی یعنی تنها جائی که هنوز به مقدم مهمانان مشرف نشده پناه می آورم. ولی در حقیقت می خواهم به نیاز و درخواست مهمانانی از سیاقی دیگر رسیدگی کنم. می خواهم به وسوسه و کشش شخصیتهای خیالی آخرین رمانم که نیمه کاره رهایش کرده ام پاسخ بدهم. شخصیتهائی که با همه وجودم دوستشان دارم و از آن هراس دارم که اگر بیش از این رهایشان کنم، همچون پریزادگان از من بگریزند و دیگر هرگز نتوانم آنها را به فام قلمم اسیر سازم.

ماجرای این رمان تخیلی در قرن نوزدهم و در اوج شکوفائی لیدهای رمانتیک آلمانی، می گذرد. یعنی به زمانی که موسیقی دانان پر توانی همچون شوبرت، شومان، برامس، هوگو ولف و گوستاو مالر و بسیاری دیگر، بر پایه ی اشعار شاعرانی مانند شیلر و هاینه و گوته و روکرت، لید یا غزل های آهنگین می ساختند و بدین ترتیب پیوندی زیبا میان شعر و موسیقی بوجود می آوردند.

در همین دوران پر شور، موسیقی دانی به نام یوهان گستلر که شیفته ی طبیعت و اسرار آن است در پی جستن الهامی از برای لیدها یا غزلهای آهنگینش به جنگلی انبوه و بی انتها می رود. ضمن گردش در اعماق جنگل، ترانه ای زیبا می شنود و سخت مجذوب آن می شود. ترانه سرشار است، غنی ست. همه چیز در آن بیان شده: غم و شادی، بیم و امید، عشق و نفرت، ترس و شهامت، نبرد و مبارزه، مستی و هشیاری، باور به هستی و نیستی، مرگ و رستاخیز و بسیاری لطایف و نکته های دیگر.

یوهان که پیش از این هرگز شعر و نغمه ای به آن زیبائی نشنیده است، تصمیم می گیرد به دنبال سر چشمه ی آن بگردد تا ببیند آن سروده ی جادوئی که فضای جنگل از آن پر شده است، از کجای آن بیشه ی انبوه بر می خیزد؟

موسیقی دان شیفته روزها و شبها و حتی فصلهای پی در پی، دل جنگل را می پیماید. ولی آخر سر، در می یابد که آن ترانه ی زیبا برخاسته از ذات طبیعت است. آن جست و جو گر شوریده، در آن سیر و سلوک خود کشف می کند که آن زیبا غزل آهنگین، چیزی جز گفت و گو ی درختان و گیاهان با عناصر طبیعت نیست. آن روئیده های سبز جنگل اند که از گیر و دار هستی ساز خود با باد و باران و ابر و مه نور و تاریکی و ماه و خورشید…… همچون خنیاگرانی چیره دست، شعر و نوائی همساز، سروده اند.

یوهان مجذوب از شناخت آن عرفان آهنگین که در دل طبیعت جای گرفته، بر آن می شود که از آن آهنگها که تنها با گوش جان میتوان شنید، برای لیدها یا غزلهایش الهام بگیرد و آنچه را که می شنود به زبان موسیقی در آورد. او چنین می کند. روزها و شبهای مداوم گوش به نغمه ی طبیعت می سپارد و الحانی بی نطیر میآفرنید. نغمات او آنقدر زیباست که حتی درختها را فریفته ی خویش می سازد. هیچکس تاکنون قصه ی آن کهنسالان سبز را که قصه ها و غصه ها از زیست خویش در آن بیشه ی سیاه و انبوه در دل دارند، به این زیبائی به زبان در نیآورده بود. هیچ کس تا آن زمان درختان را به شنیدن تبلور آهنگین قصه ی خویش فرا نخوانده بود. یوهان از زبان آن شاهدان سبز سخنی ملحون، اما با بیانی انسانی می سازد.

دیگر زندگی بدون ترانه های یوهان از برای درختان ممکن نبود. به همین خاطر، روزی از روزها جادوی جنگل او را در می رباید. درختان یوهان نغمه پرداز را از آن خویش می سازند. او در جنگل تولدی دیگر می یابد. ولی موجودی می شود شگفت انگیز. او دیگر نه درخت است و نه آدم. فرزند مشترک جنگل و شعر و موسیقی، درختیست تنومند با سر و چشم انسانی ولی یال و کوپال درختی. از تنه ی او شاخه های عظیمی روئید ه اند که از آنها غزلهای آهنگین به گوش می رسد.

سالها از نو زایش و زندگی شگفت انگیز یوهان در جنگل می گذرد. آوازه ی او در همه سرزمینها و اقالیم دوردست می پیچد. بازار شایعات اوهام برانگیز گرم می شود. زائران و جنگلبانان او را تعبیر به جادو می کنند. می گویند: «آن شیطان است که در آن بیشه خانه کرده است. زیرا فقط شیطان است که می تواند چنین پیوندی بوجود آورد. نه آدم می تواند درخت بشود و نه هیچ درختی میتواند نغمه پردازگردد.» همگان را از آن بیشه وحشتی عجیب در دل می افتد. دیگر کسی را یارای نزدیک شدن به آن مکان جادوئی نیست. یوهان و آن بیشه ی انبوه هر روز تنهاتر و تنهاتر می شوند تا آنجا که دور جنگل را تارهای ناگریز و نا گذر می بندند و یوهان و آهنگها و درختان در عزلتی ابدی فرو می روند.

اما شبی از شبها، شاهزاده خانم زیبائی به نام اینگرید، با چشمان سبز و گیسوانی مشگین، که استوره ی درخت غزل گو و غزل نواز را شنیده و مجذوب هستی شگفت انگیز آن روئیده ی خنیاگر شده است، از دست و چشم نگهبانان مزاحمش فرار می کند و پنهانی از برای دیدن آن آفریده ی عجیب، به سوی اعماق جنگل روان می شود. از سیاهی ها و سایه هائی که جنگل را فرا گرفته، بی ترس و واهمه می گذرد تا به پای درخت نغمه سرا می رسد. شاهزاده خانم زیبا با شنیدن ترانه های آن «درخت ـ آدمی» با همه ی وجود عاشق و شیفته می شود. تمامی شب را در پای یوهان می نشیند و از او طلب می کند که برایش بخواند و او را با افسون زیبای هنری که از پیوند انسان و طبیعت به وجود آمده آشنا سازد.

کار آن دوستی و آن پیوند عجیب، میان اینگرید و یوهان بالا می گیرد. دیگر هر نیمه شب، آن زن دلفریب، از قصر پدر پنهانی می گریزد و خود را به پای درخت سحر آمیز رسانده و به پایش می نشیند تا ترانه هایش را برای گوشهای تشنه ی او زمزمه کند.

هر کدام از لیدهای یوهان قصه ای دیگر از زیست درختان است. رمزی از پیوند ذهن آن جوان خلاق با ذات طبیعت است. اینگرید هرچه بیشتر می شنود مجذوبتر و عاشقتر می شود. هر شب ترانه ای و هر شب رازی از هستی جنگل از زبان آهنگین یوهان غزلسرا در دل شب می پیچد و اینگرید زیبا را پیش از پیش مفتون می سازد.

شبی از شبها اینگرید از یوهان می خواهد که برایش از طنین ترس درختان به هنگام تیره شبان پائیزی و وزش باد هولناک که تن پوش سبز درختان را از پیکرشان به در می کند، چامه ای بخواند. یوهان در پاسخ درخواست اینگرید چنین می خواند:…….

تا اینجای داستان را نوشته بودم که ناگهان، مهمانان عزیز ما همراه با یک خروار زرشک و زعفران و گز و سوهان و نان سنگک و لواش و «سبزی تازه برای قرمه سبزی» و یک عالمه لطف و محبت دست و پا گیر و یک کشتزار سیار که از آن گیاه همیشه سبز توقع روئیده است، سر رسیدند و من، اینگرید و یوهان و لیدهای شاعرانه و سبزی و سحر جنگل و باد و طوفان و پائیز و دیگر عناصر تخیلی را چند روزی در میانه ی حالتی بس شاعرانه رها کردم و سر اطاعت به فرمانهای باور «مهمان حبیب خداست» فرود آورده، دل و گوش به در گیریهای دیگری سپردم. اما امشب صدای فریاد و ناله ی اینگرید آن زن عاشق، که در نیمه های شب، پای تنه ی یوهان به انتظارشنیدن غزل پائیزی، رهایش کرده بودم، مرا به خود می آورد، به خلوت صندوقخانه می کشاندم و دوباره قلم در دستم می گذارد تا داستان را از سر بگیرم.

هوای صندوق خانه، گرم و گرفته است. دور و برم پر از میز و صندلی و انواع و اقسام اثاثیه ی قدیمی ست. همه بر سر ربودن حواس من با هم مسابقه گذاشته اند. از اولین تختخواب و میز تحریر و صندلی و اسباب بازیهای دوران کودکی روشنک که حالا دیگر برای خودش تبدیل به بانوئی جوان و درسخوانده شده است، تا پرونده های کاری و میز قدیمی نقشه کشی معماری آرمان که دیگر از آن بهره ای نمی برد، و نسخه های جلد شده ی پایان نامه ی دکترایم و صدها سری کتاب و مجله که من دلم برای خواندن و یا دوباره خواندنشان پر می کشد، هر کدام مجموعه ای ازخاطرات تلخ و شیرین را به یادم می آورند و تمرکز را برایم سخت می سازند. اما جاذبه و افسون داستان یوهان بالاتر از همه چیز است. تا بدانجا که قادر است مرا از پیرامونم جدا سازد، پروازم دهد و فرا سوی زمان و مکانی که در آن قرار گرفته ام بکشاندم. دست می برم و از زیر و خم همه ی وسائل گرد زمان گرفته و تلمبار شده، میز تحریر دوران دانش آموزی روشنک را بیرون می کشم و پشت آن می نشینم و دل به دنباله ی ماجرا می سپارم.

خب کجا بودیم؟ آها! اینگرید شاهزاده خانم زیبا در پای درخت نشسته و می خواهد که یوهان برایش از قصه ی ترس درختان به هنگام تیرگی شب و وزیدن باد پائیزی بخواند. این قسمت بسیار اهمیت دارد و باید با ظرافت تمام نوشته شود. چون در این گفت و گو در حقیقت یوهان از زبان درختان بسیاری از رازهای انسانی را نیز بیان می کند و زندگی طبیعت را با زندگی انسان پیوند می زند. خب شروع می کنم:

اول وصف شب:

آری، شب در جنگل نشسته، آسمان چادری از مخمل سیاه بر روی درختان کشیده. هیچ روزنه ای نیست، حتی ماه و ستارگان نیز از این شب غایب اند. اینگرید لباسی از پرنیان نقره ای بر تن دارد، گیسوان سیاهش را بر شانه های بلورین آویخته و منظره ای بس بدیع بوجود آورده. اگر ماهیست، پیکر آن سیمین بر سیمینه پوش است و اگر شبیست، آن گیسوان سیاه فرو هشته به دامن اوست که نام شب را دوباره فرا یاد جنگل می آورد.

دخترک زیبا پیکر پرنیانی خویش را در پای تنه ی تنومند آن در خت سحر آمیز رها کرده. آنچنان واله و شیدا، آنچنان شوریده و شیفته که گوئی سر بر سینه ی دلدارش گذاشته و چشم و گوش به آواز عاشقانه ی او دوخته است.

یوهان در پاسخ خواهش دخترک زیبا می خواند بس عارفانه:

» آه! ای دخترک زیبارو، هم اکنون، گوش فرا ده،

میخواهم از برایت آشکار سازم،

که درختان چگونه تیرگی شب را به گردش نور در رگهایشان بدل می سازند،

هم اکنونت می گویم،

که چگونه چرخش هولناک باد پائیزی را، که پیکر برانداز سبزی درختان می شود،

به رقصی دل انگیز بدل می کنند،

آری این راز گوش کن و فراگیر،

درختها، تنها یک اسم شب دارند.

وحشت مردن نور و براندازی پیکر سبز را تنها «باور عشق» باطل می کند.

آری درختان شبهای پائیزی عاشق می شوند، تا در بهاران ز نو سبز و جاری شوند.

آری ای مه پیکر سیمینه تن سیمینه پوش، این آهنگ را بشنو،

این رقص، سحر است، سحر باطل ساز تنهائی و بی پناهی درختان است………»

اینگرید ترانه ی زیبای یوهان را می شنود و از همیشه عاشقتر و از همیشه مجذوبتر می گردد. در دل آرزو می کند که جای یکی از آن درختان جنگلی می بود تا یوهان برای او نیز آهنگی می ساخت. آرزو می کند او نیز یکی از آن رویندگان سبز بود تا آن خنیاگر شاعر، از راز دل او هم پرده بر می داشت و به زبان جان بخش موسیقی بیان می کرد. او در پاسخ یوهان میخواند:

«آه! ای نغمه پرداز بزرگ، ای داننده ی رازهای سبز، تو که چنین از تیرگی قلب شبان جنگل خبر داری، تو که اسم شب عاشقان این بیشه را میدانی و میخوانی،

از چه رو نوای قلب مرا نه می شنوی و نه می خوانی؟

اگر نوید عشق، شبهای پائیزی درختان را به صبح بهاران می رساند،

پس به من بگو من در این پائیز بی برگی،

بی»هیاهوی ترانه ی عشق»، چه گونه می بایدم به بهار رسیدن؟

بخوان یوهان، ترانه ی قلب تشنه ی مرا نیز بشنو و بخوان……»

آماده می شوم که پاسخ عاشقانه ی یوهان را بنویسم که چند ضربه ی جسورانه به در صندوقخانه مرا از حال و هوای خودم بیرون میآورد. اول فکر می کنم حتما همسرم مخفیانه به دنبالم آمده و یقینا می خواهد از بابت تنها گذاشتن حرم زنانه، مرا به یک سرزنش حسابی مهمان کند. من هم در صدد بر میآیم تا با کمی دیپلماسی و وعده و نوید برای جبران این غیبت شبانه، او را به دنبال ادامه ی بحث مهم «تجسسات اتمی» بفرستم. ولی بر خلاف انتظارم می بینم که پشت در گلناز خانم زن جوان و ملوس دکتر کمال است. حتما دلش برای صحبتها و نجواهای زنانه ای که با من می کند تنگ شده. هفت شبانه روز است که دل و گوش مرا با درد دلهای خود پر کرده. چندین شب مداوم است که همه نوع حرف و نقلی از آن شهرزاد قصه گو شنیده ام. از ماجراهای هیجان انگیز خرید کت و شلوار و پلیورو زیر شلواری برای آقا کمال گرفته تا یافتن کفش بسکتهای کاتر پیلاری برای گلنوش و نینوش و خاطرات سفرش به سوریه و خوردن سه روز پشت سرهم آب گوشت با گوشت گوسفند فرد اعلای تازه ذبح شده در غربت و همچنین شکایت از فیس و افاده های سروناز خانم همسر آقا جمال و نگرانی از بابت یافتن و یا نیافتن لباس شب با پارچه ی زرق و برقی برای مراسم عقد و عروسی نوه دائی حاج غلامحسین که قرار است در شهریور ماه در تهران برگزار شود و غیره و غیره، همه را برایم گفته وخلاصه «از درون من نجسته اسرار من». هیچ نگفته تو کیستی و در این شهر به قول خودشان دود و غمزده از بهر چه زیستی؟ نمی دانم دیگر امشب چه حرف و نقلی برای گفتن آورده است؟

با صدائی که اگر کمی هوش داشت می فهمید که هنگام مناسبی را برای گفت و گو انتخاب نکرده جواب میدهم:

بله بفر مائید گلناز خانم چه فرمایشی دارید؟

زن جوان و خوش زبان، با احتیاطی موذیانه، که یعنی هیچ قصدی از برای آرزردنت ندارم، سر به اطاقک مخفیگاه من کرده و با تعجب می پرسد:

– «وای سیمین خانم خاک عالم بر سرم. چرا اومدید اینجا و توی این جای تنگ و تونگ و گرم نشستید؟؟ !!! من فکر کردم شما تو دفترتون هستین. حتما اون دو تا وروجکها گلنوش و نینوش مزاحم شدن و نگذاشتن شما به کار دفتریتون برسین. الساعه میرم صداشون می کنم.»

من به دروغ و ملهم از پروتکل ایرانی حفظ روابط خانوادگی پاسخ میدهم:

– «نه گلناز خانم به خدا مهم نیست. بگذارید بچه ها سرشون گرم باشه. اصلا من همیشه میآم اینجا کار میکنم جای دنجیه و بی سر و صداست و….»

گلناز خانم منتظر بقیه ی توضیحات من نمی شود و شروع می کند به بیان منظور اصلی حضورش.

– «سیمین خانم می خواستم بگم، یعنی راستش !!،یعنی…می گم ها، بهتره این سبزی های تازه ی قرمه سبزی رو که ما از ایران آوردیم، همین امشب بشوریم و بگذاریم آبش بره و فردا سرخ کنیم و گرنه می گنده و حروم و حرس می شه. حیفه به خدا ملک جون اینا رو با یک دنیا آرزو به سبزی فروش بازار روز میدون تجریش سفارش داده که بیآره پاریس و یه قرمه سبزی با سبزی تازه براتون درست کنه….»

پاسخ میدهم:

– «دستشون درد نکنه. ولی الان دیگه یک خورده دیر وقته. بعد هم من چند تا نامه ی اداری و کاری دارم که باید بنویسم و اصلا وقت این کارها رو ندارم. اگه اجازه بدین با شه فردا…….»

باز حرف مرا قطع می کند و جوابی خود می برد و خود می دوزد و می گوید:

– «نه! بابا کی خواست مزاحم شما بشه؟! شما اصلا کاری به این کارها نداشته باشین. من و ملک جون بیکاریم و خودمون بهش می رسیم. همه کارشو خودمون می کنیم. دیگه هرچی این چند روز زحمتتون دادیم و هی واسه ی ما شام و ناهار پختین بسه. حالا دیگه نوبت ماست که یه خورده تن به کار بدیم. آخه مهمون یه روز گفتن، دو روز گفتن، هر چیزی یه حدی داره…»

از یک جای ذهنم، نمی دانم کجا، پاسخی ایرانی پیدا می کنم و می گویم:

– «آخه شرمنده می شم والله. به خدا درست نیس شما به زحمت بیفتین…….»

باز مصرانه بر سر حرف خویش باقی، می گوید:

– «وا !! دشمنتون شرمنده باشه! به خدا من اگه آشپزی نکنم حوصله ام سر میره. من که مثل بعضی ها نیستم که کنگر بخورن و لنگر بندازن. شما فقط به من بگین آبکشهای سبزی شوری کجاس، بقیه اش به عهده من و ملک جون.»

من، چون می دانم که جّرُ و بحث بی فایده است و وقتی سودای قرمه سبزی، سر و جان یک زن ایرانی را فرا می گیرد، تا به منظورش نرسد ول کن معامله نخواهد بود، تسلیم می شوم. بنابر این، یک بار دیگر سوز و گداز اینگرید را در پای درخت آواز خوان رها می کنم و همراه گلناز خانم رهسپار آشپزخانه میشوم. سر راه یک چاق سلامتی هم با بقیه ی مهمانان می کنم. نهضت شب همچنان ادامه دارد. بحث «تجسسات اتمی» حالا دیگر به بیراهه و به جاهای باریک کشیده شده است. صحبت از بیرون راندن لشکر عمو سام از عراق می رود و پس گرفتن تیسفون پایتخت شاهنشاهی ساسانیان و لت و پار کردن اسرائیل و سایر خیالبافیهای قدرت طلبانه… جو عبوس و خطرناکی سالن را فرا گرفته اما دکتر کمال، خوش اشتها با دیدن من و گلناز که رهسپار آشپزخانه هستیم، گل از گلش می شکفد و می گوید:

– «تبارک الله و احسن الخالقین، آفرین خانم ها بروید به آشپزخانه و فکر شکم ما مردان بی نوا باشید.»

صدای قهقه خنده بلند میشود.

می روم به آشپزخانه، جای آب کش هائی که برای شستن سبزی ها لازم است به گلناز خانم نشان می دهم و با یک دنیا تشکر اجباری، به امید دوباره بازیابی آرامش چند لحظه ی پیش راهی پناهگاهم می شوم. ولی وجدانم زنگ می زند: چه معنی دارد که مهمان برود در آشپزخانه و صاحبخانه بنشیند سرکار دفتری؟ آنهم زن!!!؟ این در قاموس آن پروتکل معروف، اصلا نمی گنجد! الآن چه فکری می کنند؟ کمی شک و تردید به دلم راه پیدا می کند و نزدیک است منصرف شده به آشپزخانه بر گردم که ناگهان، جیغ بنفش اینگرید،آن سوپرانوی soprano پر توان که منتظر پاسخ یوهان نشسته است، از دل جنگل گوش و دلم را به شدت می لرزاند و مرا با هیجانی غیر قابل گریز به سوی خود می خواند. بر می گردم و خودم را دوباره به نواهای جنگل می سپارم و سعی می کنم دنباله ی داستان را از سر بگیرم.

خب کجای کار بودم. آهان نوبت پاسخ یوهان است:            

یوهان در خود الهامی نوین و جانی تازه حس می کند. زنی زیبا و نیمه عریان در شبی تیره و تار بر پیکر او آویخته و از او ترانه ی عشق می خواهد. راز بردباری در برابر ستمگری خزان را می جوید تا به بهار برسد؟ این نخستین بار است که اینگرید چنین تشنه و عاشق از احساس خود با یوهان صحبت می کند. این اولین باریست، از پس شبهای پی در پی راز و نیاز و شعر و موسیقی که اینگرید، آن زن شیفته از بی برگی درخت پیکر خویش و نیازش به طراوت عشق سخن می گوید. او نیز می خواهد ترانه ای داشته باشد. گوئی شعری گیرا در درون دارد، که می خواهد به سخن موسیقی بیان کند.

ولی یوهان، آن خنیاگر سبز، در می ماند. نمی داند که در چه گامی باید ترانه ی اینگرید را بسازد و در آن چه بر زبان آورد که گویای راز او باشد. او ده ها سال است که ذاتش با موسیقی و طبیعت پیوند خورده و آفریده ایست نباتی و آدمی. نه این است و نه آن و هم این است و هم آن. او بسیار سروده از:

هیاهوی رقصان برگ درختان به زیر بارش ابر،

ازهلهله ی پیوستن شبنم به جاری آب،

از شادی شاخ درخت در خم برف،

از سرود چشمه ها به هنگام جستن نور….

ولی سرود اینگرید و راز اینگرید چیز دیگریست. یوهان آرزو می کند که بتواند از راز دل او پرده بر گیرد و از آن چامه ای آهنگین و زیبا بسازد. آرزو می کند که………

در شگفتی احساس یوهان سیر می کنم که صدای باز شدن بی محابای در، این بار بدون اعلام، و بدون جواز ورود، مرا از سیر و سلوک عارفانه ی آن درخت ـ آدمی دور می کند. اگر عریان بودم و کسی این چنین مرا غافلگیر می نمود، کمتر دچار عذاب می شدم تا در این حالت که در پیچ و تابهای زمینه و زمانه ای تخیلی سفر می کنم و کسی مرا در میانه ی راه از پیشروی باز می دارد.

باز هم گلناز خانم است. نمی دانم دیگر چه لازم دارد.

با صدائی لرزان و عصبی می پرسم:

– «بله گلناز خانم این ملاقات را دیگر سبب چیست؟»

با ناز و کشش و طمأنینه گزارش هیجان انگیز شسته شدن سبزیها را میدهد و می گوید:

– «سیمین خانم می ببخشیدا، یعنی می خواستم بگم، یعنی ما سبزیها رو شستیم و با چلوارهای مخصوصی که از ایران آوردیم سریع السیر آبش رو هم گرفتیم. آماده سرخ شدن شده.»

ذهنم به سختی از آن فضائی که بودم کنده میشود. صدایم خشک است. تارهای صوتیم در جنگل باقی مانده. ولی با چند سیم یدکی نغمه ای گرفته و بی حال می سازم و می گویم:

– «خب دستتان درد نکند. فکر میکنم حال دیگر می توانید بروید و استراحت کنید. برنامه فردا خیلی سنگین است. می خواهم ببرمتان، «جنگل یوهان»… یعنی، ببخشید، منظورم این است که می خواهم ببرمتان،جنگل و قصر فونتن بلو را ببینید……»

زن جوان باز هم منمن کنان می گوید:

– «……. اهه! ولی من فکر می کنم….. یعنی می خواستم بگم اگه همین امشب این سبزیها رو سرخ کنیم ها، خیلی بهتره. دیگه فردا صبح زود با گوشت و لوبیا بارش می گذاریم و یک ساعته حاضر می شه. عوضش وقتی از گردش و خرید بر می گردیم، یک قرمه سبزی فرد اعلاء منتظرمونه… شما فقط بگین روغن و تابه های سرخ کردنی کجاس من خودم ترتیبشو میدم. راستی اینم بگم ها، به خدا نمی دونین چه قدر ملک جون خوشحاله. بین خودمون باشه ها، وقتی دیده بود شما به سبزیها، اعتناء نکردین خیلی رفته بود تو لب و بهش حسابی بر خورده بود. فکر کرده بود شما از قرمه سبزی و این جور رقم غذاها بدتون میآد……. همه اش می گفت کاش گردنم می شکست و انقدر خودمو سبک نمی کردم که اینهمه راه سبزی تازه ور دارم بیارم پاریس… ولی حالا می گه اگه شده تا صبح هم سر پا وایسم این قرمه سبزی رو واسه بچه ها درست می کنم….»

در دل می گویم: «و شیطان زن را آفرید.» ولی در پاسخ می گویم:

– «گلناز خانم به خدا اسباب زحمته. آخه فردا هم روز خداس. حالا چه توفیری می کنه؟ فردا صبح زود بهش می رسیم. من که به شما گفتم الان کار دارم. بعد هم اگر امشب سرخ کردنی راه بیاندازید بوی قرمه سبزی تو خونه می پیچه، دیگه کسی خوابش نمی بره و همه تا صبح رویای قرمه سبزی را می بینن….»

گلنازخانم باز هم منتظر موافقت من نمی شود و در پاسخ، با لحنی طنز آلود می گوید:

– «وا چه رویائی بهتر از رویای قرمه سبزی؟»

من دیگر این بار صد در صد متقاعد می شوم که اصولا مقاومت بیفایده است. بنابر این باز برای ادامه ی نهضت طبخ قرمه سبزی، جول و پلاسم را از دنیای اسرار آمیز شعر و موسیقی جمع می کنم و به همراه بانو گلناز به طرف آشپزخانه راه می افتم.

در آشپزخانه، ملک جون که معلوم است غیر از نمازهای خودش، نمازهای قضا شده ی کافران این خانه را هم خوانده است، با چشمان از پیش خدا بر گشته از من استقبال می کند. ولی با نگاهی شیطانی و با زبان بی زبانی به من می گوید:

– «….. الان یک خورشی برات می پزم تا بفهمی آشپزی ایرونی یعنی چی؟ هر چی این چند روزه از این آشغالها ماشغالا، از این شنیتسل منیتسلا و استیک مستیک ها و کرم و قورباغه های فرانسوی، به خورد ما و اون شوهر بدبختت دادی دیگه بسه. غذا یعنی غذای ایرانی و بس…..»

باری در این ساعات دیرگاهی شب، درخواست بانوان مؤمن و خدمتگزار را اجابت می کنم و غیر از تابه های سرخ کردنی جای روغن و گوشت و لوبیا و سایر مخلفات را هم نشان میدهم و باز یک دنیا تعارف و تکریم اجباری برای خدمتی که من در خواستش را ننموده ام، به حضورشان تقدیم می دارم و به پناهگاهم بر گشته سعی می کنم خودم را دوباره به دل جنگل خیالی برسانم. ولی اعصابم حسابی بهم ریخته، به قول شاعر»چینی نازک تنهائیم» ترک برداشته و مشکل میتوانم رشته و نخ اصلی داستان را به دست بگیرم. آهسته می نشینم پشت میز و سعی می کنم آخرین لحظات را در ذهنم باز سازی کنم:

خب کجا بودم؟ آها، یادم آمد. یوهان از احساس و درخواست عاشقانه ی اینگرید شگفت زده شده و در پاسخ می گوید:

«آه ای اینگرید زیبا کاش می توانستم در همین لحظه به صورت مردی زیبا و طناز در آمده و در دل این شب سیاه و تاریک با تو زن زیبا عشقبازی کنم (خلاصه یک حالی با هم می کردیم) !!!!!!!!.»

ولی!! نه و نه و نه !!!!!!!! این جمله ای نبود که من می خواستم بنویسم. این با آنچه در دل داشتم خیلی فرق دارد. احساس یوهان و پاسخ او باید رنگی هنری و عرفانی داشته باشد. فکر و پاسخ او باید ماوراء یک انسان خاکی باشد. نمی خواهم داستانم مثل ماجراهائی بشود که به درد فیلم های والت دیسنی می خورد:

«آری یوهان از طلسم درختان جدا شد

و با اینگرید ازدواج کرد و صاحب ده فرزند شدند

و تا پایان عمر با هم زندگی خوشی را ادامه دادند» ــــــــــ هرهر هر هر!!!!!!!!!!!!!

نه! پایانی چنین، منظور نظر من نیست. نه و نه! این عشقی از سیاق دیگر است. در اینجا نباید نقش شعر و موسیقی فراموش بشود. آنهم موسیقی که از دل ذات هستی بر می خیزد. راهی را که آن آفریده ی اساتیری از برای یافتن عشق در این جهان نشان اینگرید می دهد، نباید در قالبهای اندیشه ای همگانی بگنجد. آه! ولی خدایا، خداوندا……. !!!!!!…. ولی چه گونه باید این بخش را بنویسم…راه دشوار میان اقلیم قرمه سبزی و سرزمین رمانتیک شعر و هنر و عشق را چه گونه باید دوباره طی کنم؟

چند نفس عمیق می کشم و سعی می کنم در عالم خیال دستهایم را با احساس یوهان پیوند بزنم. به او التماس می کنم تا یاریم دهد و مرا دو باره به عالم خویش بکشاند. احساس می کنم سخت از من رنجید ه است. به در گاه آن آفریده ی بزرگ نیایش می کنم. هزاران پوزش به پایش نثار می کنم تا مرا به خاطر برش های بی محابا و وقفه هائی که در جهان آفرینش های او وارد آورده ام ببخشد.

نمی دانم چقدر از این راز و نیاز من با آن آفریده ی خیالی می گذرد. نزدیک است که همه چیز را رها کنم که ناگهان حس می کنم دعایم مستجاب شده است. زیرا، می بینم و می شنوم که در آن صندوقخانه ی گرد و خاک گرفته و گرم و دم کرده، پیامی از جانب یوهان و پاسخی از اینگرید به گوشم می رسد و قلمم آن را بر کاغذ جاری می سازد:

پیام یوهان:

«گوش دار ای آنکه خود به مانند زمزمه ی چشمه ها آهنگین و پر الحانی…

تو را تنها جست و جوی ترانه ی عشق می تواند به سبزی جاودانه ی بهاری برساند.

از آن زمان که غزلهای زیبای چرخش هستی را جستی و شنیدی،

از آن دم، که آهنگ کائنات را به درون خویش بردی،

دیگرت هرگز هیچ طوفانی، تن پوش سبز، ز دلت بر نمی گیرد

دیگرت رویش عشق، در تو نمی میرد….»

پاسخ اینگرید:

«آه ای یوهان! شگفتا که تو با من از جست و جوی ترانه ی عشق هستی می گوئی،

پس آنچه هر نیمه شب، مرا زبالین خویش بر می کند و به پای تو می رساند چیست؟

اگر آن، آهنگ عشق هستی نیست،

پس آنچه مرا چنین شیفته و بیقرار ساخته چیست؟

من سراسر عالم گشته ام و بسی نواها شنیده ام، ولی تنها ترانه ی ترا برگزیده ام،

تو که صدای هستی را به غزلهایت برنشانده ای،

تو که آدمی بودی و گیاهی شده ای، اما چنین خرسندی، چنین پر الحانی،

مرا تنها،یک آرزو در سر است،

مرا تنها یک چیز می تواند به بهاری جاودانه برساند

و آن نیست جز از پیوستن به قلب آهنگین تو

کاش میتوانستم آوائی ز آواها……….»

هنوز کلمه ی «آوا» را ننوشته ام که صدای مهیبی از آشپزخانه بلند می شود و بی رحمانه مرا از شنیدن مناجات آرامش بخش اینگرید به پای یوهان محروم می سازد.

سراسیمه از سر جا بلند میشوم و خودم را به قبله گاه این»شکم بی هنر پیچ پیچ می رسانم». می بینم درگنجه ها باز شده و چندین قابلمه و ماهی تابه بر روی هم سر خورده و وسط آشپزخانه ولو شده اند. آنارشی عجیبی بر صحن مطبخ حاکم است. همه چیز بهم خورده. محتویات گنجه ها مثل لشکر شکست خورده روی میز پهن شده است. حال و هوای عجیبی ست. می پرسم:

– «ای داد بیداد چی شده؟ انگار اینجا کون فیکن شده است»

این دفعه سروناز خانم، همسر مهندس جمال هم که به تشکل فراهم آوری قرمه سبزی، به گلناز و ملک خانوم پیوسته، با خنده ی مسلسل و عصبیی که خیال بند آمدن هم ندارد، پاسخم می دهد:

– «هیچی به خدا هر هرهرهر… ملک جون دنبال یه ماهی تابه روحی(روئین) می گشت، که یک هو همه قابلمه های تو گنجه هاتون رو ریخت رو هم از اونجا هم پرت شد وسط آشپزخونه هرهرهر……»

می پرسم:

– «ماهی تابه روحی دیگر چه صیغه ایست؟ مگه همینهائی که بهتون دادم مناسب نیست؟

این بار دیگر ملک جون به میان میآید و از برای دفاع از ارزش و ناموس قرمه سبزی و توجیه بی نظمی که در آشپزخانه، آنهم در این ساعت شب تولید کرده، نطق مفصلی با همان لحن پر محبت و دست و پا گیر ایرانی، ایراد می کند و می گوید:

– «سیمین خانم الهی قربون سرت برم. این دفعه که ما خواستیم بیائیم فرانسه ها یادت باشه بهمون بگی که یک سری لوازم درست و حسابی طباخی برات سو غات بیآریم. آخه این تفلون مفلونهائی که شما دارین که به درد غذای ایرونی نمی خوره !!! جونم، عزیزم تابه باید جنسش روحی باشه که همچی جلز و ولز سبزی رو در بیآره. قابلمه هم باید مسی باشه که ته دیگش همچی حسابی قروچ قروچ کنه. بهتون بر نخوره ها، ولی به خدا واسه همینه که ته دیگهات انقدر بی مزه و بی حال در میآد دیگه……»

من تازه اندکی متوجه می شوم که جریان از چه قرار است. ولی در نهایت ادب و تواضع پاسخ می دهم:

– «به روی چشم ملک خانم حالا شما این دفعه را به خوبی خودتون ببخشین. انشاءالله سفر بعد، همه ی وسائل رو پیش از آمدن شما تغییر می دیم. اصلا به بازار مسگر های بروجرد سفارش می دیم پیش از ورود شما، یک سری لوازم پخت و پز مفصل با هواپیمای ایر باس برامون بفرستن تا کمبودی از این لحاظ نباشد.»

خنده های سروناز با شنیدن این تعبیر و تفسیر من شدت می گیرد. حالا نخند و کی بخند. پیش خودم می گویم، خدایا همه چیز به کنار، از پس خنده ها بی مزه این یکی دیگر چه گونه باید بربیآیم؟

بالاخره پس از عذر خواهی بابت نقص وسائل فنی خانه که شایستگی پذیرائی از سبزیهای فرد اعلای بازار روز میدان تجریش را ندارند و تعهد برای فراهم آوری ساز و برگ آشپزی سنتی، ریخته پاشیدگی ها را جمع می کنم و نظمی به آشپزخانه می بخشم، تا دوباره چرخ تهیه ی قرمه سبزی به کار بیفتد. ملک خانم، هم با اکراه راضی می شود، فعلا با همان وسائل فرنگی و به درد نخور ما قرمه سبزی کذائی را بار بگذارد. اما پیش از آغاز کار با لحنی آمرانه از من می پرسد:

– «ببینم سیمین خانوم شما ها کره، مره تو دم دستگاهتون پیدا نمی شه؟ آخه من همیشه سبزی قرمه سبزی رو با کره سرخ می کنم. هم خوشمزه تر میشه و هم خوش عطر تر.»

با یک دنیا احتیاط و ترس و لرز که نکناد، خدای ناکرده، چیزی بگویم که به حیثیت و ناموس قرمه سبزی بر بخوراد پاسخ میدهم:

– «……… البته یه چیزائی تو یخچال به اسم کره داریم؛ ولی معمولا ما سبزی را سرخ نمی کنیم. اگر هم بکنیم با روغن گیاهی سرخ می کنیم. چون راستش برای همه ی ما، به خاطر کبر سن و مسائل دیگر مثل کلسترول و فشار خون بالا و غیره، کره مضر تشخیص داده شده و تجویز شده که روغن گیاهی مصرف کنیم.»

ولی ملک خانوم، دست بردار «ایدئولوژی کره» نیست و در پاسخ من مانیفست مفصلی بر زبان میآورد و با هیجان می گوید:

– «ببخشید، ببخشید، همین جا درزش بگیر!!!!. کدوم خری چنین حرفی زده؟ اگه دکترها گفتن که واسه ی خودشون گفتن…. کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. دکترها خودشون از همه مریض ترن. ننه این رو از من گوش بگیر هیچ آدمی از خوردن نمرده. اصلا که چی خودتو شوهرتو اون دختر جوونت رو بستی به رژیم؟ دهه واسه همینه که رنگ و روهاتون این طوری پریده است و سگرمه هاتون دائم تو همه و با صد من عسل نمی شه خوردتون… از بس هی اینو بخورم و اونو نخورم در میآرین. آدم زنده باید غذا بخوره. غذای با حال و چرب و نرم و شیرین و پر کالری تا واسه ی زندگی جون بگیره. ما یک عمر، خودمون و جد و آبادمون با کره و روغن حیونی غذاهامون رو سرخ کردیم، ماشاء الله هزار ماشاءالله چهارستون بدنمونم سالمه. عین شیر نر میمونیم ولی شما فرنگیا با این کره نخوردنا و این و اونو خوردنا و نخوردنا هزارتا بلا سر معده و روده و سر و مغز و اعصابتون در میآرین…..»

کنفرانس سرکار علیه ملک تاج خانم، اندر فواید خوردن کره پایانی ندارد. حرفهایش در نوع خود جالب است. ارتباط تنگاتنگ خلقیات تنگ ما را که به نظر او ناشی از تغذیه ی بی چربی و بی شیرینی است، خوب بیان می کند. گو اینکه من تا امشب در رابطه با ریشه یابی خلقیات تنگمان، به هر گونه علتی اندیشیده بودم الا تغذیه با کره. مثلا فکر می کردم «بی حالی» و «سگرمه در همی» ما ناشی از دور زیستی از میهن عزیزمان ایران است و یا ره آورد غم سنگینی است که از اثر مشاهده ی اسارت سر زمینمان در دست دیوان ستم پیشه در دلمان خانه کرده. تصور می کردم این تلخ خوئی ما از سر آن است که به عنوان روشنفکر و درس خوانده جائی در جامعه و زادبوم خود نداریم؛ از هتک حرمت ارزش و آزادیهای انسانی در کشورمان رنج می بریم و خلاصه نه در غربت دلمان خوش است و نه روئی در وطن داریم. اما امشب ملک خانم تئوریهای جدیدی را به میان آورده که میتواند افقهای روشنی در برابر چشم بگشاید. تازه پی به آنچه که در باطن او می گذرد، می برم. دلم برایش می سوزد. فکر می کنم، آن بانوی سالمند و باورمند به ارزشهای آشپزی سنتی ایرانی، حتما این چند روزه از دست زندگی بی حال و بی کلسترول و غمزده ی ما خیلی برآشفته شده و حسابی جوش آورده است. دلم می خواهد بنشینم و به پسیکانالیز او از روحیات «سرد مان» و ارتباطش با تغذیه، بیشتر گوش بدهم ولی غرش آهنگی با وزن و سرعت آلگرو alegro در سر و گوشم، مرا از پرداختن به نکته ی عمده ی «سرخ کردن یا نکردن سبزی مسأله در این است» باز می دارد.

آهنگ طوفان سا و سرشار از شور و التهاب از جنگل و از مرز و بوم یوهان بر می خیزد. دیگر اختیار از خودم نیست. تاب نشستن و گوش کردن به حرفهای ملک خانم را ندارم. باید بر گردم و ببینم در غیاب من چه حادثه ای روی داده؟ باید بفهمم که آن آوای پر طنین و طوفانی چه گونه در میان مناجات آرام اینگرید با یوهان جان گرفته است؟ بنابر این تسلیم رأی ملک خانم شده با سرخ کردن سبزی موافقت می کنم. اما به جای کره، دست می برم و یک بسته مارگارین فرد اعلاء جلوی کدبانوی یک کلام می گذارم و به سرعت خودم را به دیار یوهان افسونگر می رسانم. ولی حس می کنم، نگاه پر از سرزنش آن بانوی کاردان که فکر می کند درست کردن قرمه سبزی آنهم با کره، آنهم در پاریس، یک فریضه ی الهیست و باید به هر قیمت شده عملی بشود، به پشتم چسبیده و چه بسا دارد مرا با یک مشت سرزنش از بابت ناباوری به باورهای زیست شناسی و تغذیه ی سنتی بدرقه می کند.

وقتی به دل جنگل و به پای تنه ی پر عظمت یوهان بر می گردم و گوش به آن آهنگ پر طنین می سپارم، همه ی ارکان وجودم از وزن و شور و شوقی که در آن نهفته شده به لرزه در میآید. آن غزل پر شور، ظاهرا از درون یوهان، آن درخت ـ آدمی بر می خیزد. ولی نوائیست دگرسان و لحنی است دگرگون. آن آهنگ طوفان سا بر تر از تمام نواهائیست که یوهان تا کنون ساخته و پرداخته است. خوب که گوش می کنم، می بینم شعری پر شور به درون یوهان رخنه کرده و از شاخک ها و جوانه ها گرفته تا ریشه های عمیق او را پیموده و حتی خاک زیر پای او را غزلخوان کرده است. حالت و التهاب او نشان می دهد که چکامه ای سر شار دارد در درون آن نائی طبیعت خط به خط سرائیده می شود و هر لحظه، نوائی از جان آهنگین او بر می گیرد تا به منظومه ای بزرگ تبدیل بشود. و آن نیست جز از شعر وجود اینگرید آن زن عاشق و سر شار از انگیزه که با موسیقی یوهان پیوند خورده است.

حال یوهان پر از الهام است. حال ترانه ی اینگرید را بر لب دارد. می خواهد از زبان اینگرید بخواند و آتشی در جهان بر پا کند.

دارم یوهان را آماده ی خواندن ترانه ی اینگرید می کنم که باز در بی پیکر صندوقخانه باز می شود. این بار گلناز و سروناز هر دو با هم مرا سر افراز می فرمایند. به نظر می رسد که هوا خیلی پس است. انگار دو تا جاریها، مطابق معمول، با هم منازعه کرده اند و به داد خواهی و داوری نزد من آمده اند. این دفعه بدون هیچگونه کسب اجازتی هر دو در اطاق صندوقخانه، روی دو تا صندلی گرد و خاک گرفته مستقر می شوند و سروناز همسر مهندس جمال آغاز سخن می کند:

– «سیمین خانوم، شما که فرد دانشمندی هستین بگین ببینم، مگه نباید گوشت و سبزی و لوبیا و لیمو عمانی را همان اول کار با هم در خورش قرمه سبزی ریخت تا با هم بپزن و قوام پیدا کنن؟ هر چی من به ملک جون و این شازده خانوم گلناز می گم به خرجشون نمی ره که نمی ره….»

بعد گلناز خانم همسر دکتر کمال می گوید:

– «نخیر جونم لوبیا رو باید جدا پخت چون ممکنه پختش با گوشت فرق کنه. اگه گوشت بپزه و لوبیا نپزه چی؟ تازه لیمو عمانی هم اگه زیاد بجوشه عطرش می ره….. شما بگین سیمین خانوم حق با کیه؟ هان حق با کیه؟»

من، واقعا در می مانم که چه بگویم و چه جوابی بدهم؟ جان من و روان من، زبان من و کلام من، همه تا چند لحظه ی پیش، در خدمت پیچ و تاب طوفانی عظیم، در تحقق پیوندی نا ممکن، عشقی اساتیری و سیر و سلوکی خیالی بودند. حال، این دو خاتون جسور و بی پروا به مسآله پرسی و حل غامضی که از عوالم من، لااقل در این لحظه، به اندازه صد ها سال نوری به دور است آمده اند. حالت کسی را دارم که از بالای قله ای بلند به ناگهان به قهقرای دره ای عمیق پرت شده باشد. سکوت آزار دهنده ای، در اثر تحیر من فضای صندوقخانه را فرا می گیرد. هر دو بانوی داعیه دار چشم به دهان من دوخته اند و پاسخ میخواهند.

نمی دانم حس انتقام است یا عکس العملی طبیعی نسبت به همه مزاحمتهائی که از اول شب تا کنون برایم فراهم آورده اند، به هر حال ناگهان نیروئی شیطانی و عجیب همه ی وجودم را در بر می گیرد. تصمیم می گیرم کمی سر به سرشان بگذارم. پیش خود می گویم حال که دانش بنده به درد حل معضلات «قرمه سبزی» می خورد، نباید این دو طلبه ی نیمه شب را ناامید بر گردانم. پس باید پاسخی شرعی از برای جان تشنه ی این مؤمنات که در عین ابتیاع لباسهای زرق و برقی و لختی و پختی، خیلی هم به شعائر مذهبی معتقدند و حتی در پاریس و دور از خاک اسلام زده ی ایران، ترک حجاب و روسری نمی کنند، آماده کرده و تحویلشان بدهم تا مثل جن و بسم الله از من فرار کنند و دیگر برای بقیه ی شب دست از سر من بردارند.

به خاطر این افتخاری که نصیبم شده، اول یک فاتحه برای داستان نویسی خودم می خوانم سپس بادی به غبغب می اندازم و ابروها را متفکرانه درهم می کشم و بالای منبر می روم و میگویم:

– «…… البته در پاسخ پرسش شما باید بگویم که در این باره میان فقهای اسلام توافق عقیده وجود ندارد. شافعیان را عقیدتی و حنفیان را باوری دیگر است. برای نمونه، امام حنفیان، حضرت آیت الله حامد ابن کاظم سبزواری، علیه السلام، در رساله ی تحت عنوان «قرامة السبزی و قرابت المغزی»، فرموده اند که مخلوط نمودن سبزی و گوشت و لیمو عمانی و لوبیا، آنهم به یک باره، همانا نشانه ی ایمان است. و حتی از سلمان پارسی علیه السلام، حدیث آورده اند که در یکی از غزوات خویش، در پاسخ مؤمنانی که مانند شما، در این نکته در مانده و مسأله نزد آن حضرت برده بودند، فرمود:

– «یا ایهالذین آمنو، والله یحب المومنون یدخلون اخضریات مع الحم و لوبیه و العمانیه و فیها برکاته عظیما.»

یعنی ای کسانی که ایمان آورده اید خداوند مخلوط کنندگان گوشت و سبزی و لوبیا را دوست می دارد و در آن ثواب و برکتی عظیم نهفته است.

و اما، امام شافعیان حضرت حجه الاسلام و المسلمین، سیدعلی زواره ای دامه برکاته، بر این رساله ردیه ای نوشته و آورده است که هر کس گوشت و لوبیا و سبزی را به یک باره پخت دهد، به ویژه اگر شب جمعه باشد، علی الخصوص اگر تابستان باشد و معاذ الله، اگر ماه در محاق باشد،(در پرانتز مانند چونین شبی)، و پناه بر احدیت، اگر در دیار غربت باشد،(در پرانتز مانند شما که از وطن خود بدورید) دچار حالات و اوهامی خطرناک گشته و ممکن است از او اعمالی خلاف شرع سر بزند. مثلا اگر مرد باشد، جسارت است ولی واجب الغسل می گردد و اگر دوشیزه باشد، خدای ناکرده ممکن است بدون عمل جنابت، بکارت از دست بدهد و اگر زن حامله باشد دچارسقط جنین……… بنابر این باید دید که شما به کدام مکتب…..»

گلناز خانم نمی گذارد من حرفم را به پایان ببرم. در چشمانش وحشتی عمیق می نشیند. حتما فکر می کند من یک کافر صلبی هستم که حتی گوش دادن به حرفهای من او را به جهنم خواهد برد. اما با لحنی آکنده از شگفتی از من می پرسد:

– «وا!! بسم الله سیمین خانوم مگه زمان سلمان فارسی علیه السلام هم قرمه سبزی وجود داشته؟ مگه مردمون اون زمونا هم ازین جور غذا ها می خوردن و…..»

سروناز که از جاری خود کمی زیرکتر و باهوش تر است، به میان حرف او می دود و می گوید:

– «تو دیگه چه قدر خنگی !!! اصلا نفهمیدی. سیمین خانوم داره سر به سرمون می گذاره.»

بعد خطاب به من می گوید:

– «شنیده بودیم که خیلی شوخ طبع و سر به سر بذاری ولی نه انقدر….»

ولی گلناز دست بردار نیست و می خواهد هر طور شده، بفهمد که عقیده ی علمای اسلام در باره ی قرمه سبزی و مخلوط کردن گوشت و سبزی و لوبیا….. به یک باره چیست؟. برای همین دوباره مسأله را با من عنوان می کند. اما سروناز دوباره صحبت را از دست گلناز گرفته و به همان گله شکایت اول بحث بر می گردد:

– «اصلا، سیمین خانوم به خدا من اهل غیبت نیستم؛ جلوی خودشون می گم. این گلناز و ملک جون خیال می کنن یه جای آسمون پاره شده و این دو تا افتادن پائین. بقیه ی مردم دنیا هیچی نمی فهمن. حرف حرف خودشونه. خدا شاهده سیمین خانوم شما که غریبه نیستین؛ ولی سر مراسم شب هفت حاج آقای خدا بیامرز، پدر آقا کمال، هم همین بازی رو در آوردن. اولا همه ی فامیل جمع شدن و گفتن برای شام و خیراتی، چلوکباب بدیم. ولی این دوتا پاشونو تو یه کفش کردن که الا و بلا باید قرمه سبزی بپزیم. بعد هم که نوبت پختنش شد، همین بازیهای امشبو در آوردن. هرچی من گفتم بابا گوشت و لوبیا و لیمو رو از همون اول بریزین که حالی به خورش بده، به خرجشون نرفت که نرفت. خواستن ابتکاربازی در بیارن !!!!! عین امشب، لوبیا رو جدا پختن و گوشتو جدا، بعد که زدن دست خورش، چشمتون روز بد نبینه، یه چیز بیمزه ی جا نیفتاده ای درست شد که خلاصه آبرومون رو جلو سر و همسر برد و……»

وقتی سروناز حرف می زد، من زیر چشمی گلناز را نگاه می کردم، با همه ی خونسردی، عین پلنگ تیر خورده شده بود. برای همین هم هنوز التجائیه ی سروناز به پایان نرسیده، به میان صحبت آمد و رو به سروناز کرده گفت:

– «آخه یه کسی اظهار نظر می کنه و نظر تخصصی می ده که اقلا سالی ماهی یک دفعه پا شو تو آشپزخونه گذاشته باشه. تو که آشپزخونت به تلفن خونه و از اونجا هم به پیتزا فروشی وصله دیگه چی میگی؟ تو که سال بره ماه بره، چراغ گازت روشن نمی شه و از زور بی مصرفی داره کپک می زنه، دیگه چه حرفی داری که بزنی؟ دیگه هر چی نباشه قرمه سبزیهای من و ملک جون تو فامیل معروفه… حالا اگه پسند طبع سر کار علیه نیست اون دیگه ببین از کجا آب می خوره؟!. ما یک عمر مواد قرمه سبزی رو جدا جدا پختیم و دست پختمون هم زبونزد فامیله. گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را. با غین و دال ذال البته…………»

جوابیه ی گلناز را ردیه ی سروناز و ردیه ی سروناز را حجت دیگری از گلناز دنبال می کند و من سرم به اندازه ی همه ی انقلابیون عالم بوی قرمه سبزی می گیرد. دو بانو دست بردار نیستند. حسابی در تله افتاده ام. شگردی هم که از برای رهائی به کار بردم، گوئی کار را بد تر کرده است. آن مؤمنات از زبان تند و طنز آلود من که به اشارت می گوید:

– «هیچ بهر ه ای در این لحظه از عوالم قرمه سبزی شما در سر من نیست و اگر بود که به صندوقخانه پناه نمیآوردم» دستگیرشان نشده و بی توجه به کار و بار من، مکالمه ی هیجان انگیزی را در این باره ادامه می دهند. هر چه از جدل قرمه سبزی بیشتر می گذرد، صبر و شکیبائی من کمتر می شود. تصویرها و الهامات از من می گریزند و سرم را بیشتر و بیشتر به ابتذال می سپارد. من می دانم که رهائی به این زودیها ممکن نیست. یقین دارم که دیگرنه امشب و چه بسا شبهای دیگر ملاقات کتبی با قهرمانان داستان ممکن نخواهد شد. بنا بر این قلم بر زمین می گذارم و «آزرده به گوشه ای می نشینم صم و بکم» و مشغول تماشای هیجان پایان ناپذیر آن دو خاتون بر آشفته می شوم که بر سر مسأله ای پوچ و بی ارزش دارند کلیه دیوارهای حرمت و احترام انسانی را میان هم از میان بر می دارند.

اما احساس من به سختی از اعماق جنگل و از یوهان کنده می شود دلم برای آن آفریننده ی بزرگ می سوزد. او را در اوج کشف الهامی خارق العاده رها کرده ام. نمی دانم هم اکنون چه حالی دارد؟ آخرین بار که دیدمش طوفانی عظیم در وجودش بر پا بود. همه ی شاخ و برگهای او می لرزید و تب و تابی عجیب او را تکان می داد. شعر و آهنگی پر شور در حنجره اش پیچیده بود و می خواست فریاد بزند و نه تنها جنگل بلکه همه ی عالم را از آن صدای شگفت انگیز پر سازد. خدای من اگر یوهان دیگر نتواند بخواند چی؟ اگر تب و لرز آن شاخه ها در سکون و خاموشی فرو روند چی؟ باید هر طور شده خودم را به او بر سانم. ولی چه گونه؟

دوباره شگردی جدید برای خاموش ساختن آتش جنگ و جدل قرمه سبزی که میان گلناز و سروناز ادامه دارد به خاطرم خطور می کند. تصمیم می گیرم بخشی از داستانم را برای آن دو بانوی فرخنده بخوانم. بر آن می شوم که آن دو مهمان نا خوانده را با خود به دیار یوهان و اینگرید ببرم و آنها را به گرد آن درخت سر شار از عشق و شعر و موسیقی طواف بدهم تا شاید کمی از این حرف و نقل های گوشخراش و دل آزار دست بر دارند. پیش خود فکر می کنم که علاوه بر رهائی از دست بحث گوشت و سبزی و لوبیا برای من هم تجربه ی جالبی خواهد بود اگر نظر دو همزبان را در باره ی داستانم بدانم. به خصوص که از آن دو زائر تابستانی، گلناز معلم اول راهنمائی و سروناز کارمند سازمان ارشاد است. حتما نظر آنها برای من سازنده خواهد بود. بنا بر این، صحبتشان را قاطعانه از میانه می برم و می گویم:

– «دوستان حالا شما کمی کوتاه بیآئید. اصلا من فکر می کنم باید به ملک خانم اطمینان داشته باشید. ایشان بالاخره دو تا پیرهن از ما بیشتر پاره کرده اند. کار خودشانرا خیلی خوب بلد هستند. بگذارید آنطور که صلاح می دانند عمل کنند. حال، دمی این حرفها را بگذارید کنار و گوش بدهید می خواهم بخشی از داستانی را که دردست نوشتن دارم برایتان بخوانم. نظر شما که در ایران زندگی می کنید برایم خیلی مهم است. حتما شما بهتر از من می دانید که مردم، در ایران به چه گونه داستانهائی علاقه دارند و آیا آنچه که من می نویسم به درد ذوق و سلیقه ی آنها می خورد یا نه؟»

صندوق خانه را سکوت و انتظاری برای شنیدن نوشته ی من فرا می گیرد. در سکوتشان تعجب پر معنائی نشسته «اهه !! مگه شما داستان هم می نویسید؟!!!»

من از ابتدا ی سیر و سفر یوهان نغمه پرداز به جنگل و درخت شدن او و سپس عشق بی بدیل شاهزاده ی زیبا اینگرید و حد گذشت و تعالی روح او برای رسیدن به عمق ذات یوهان هنرمند را از برای گوشهای بی تاب آن دو زن جوان، اما بسیار دیده و بسیار شنیده می خوانم و داستان را بدانجا می رسانم که اینگرید می گوید:

– «کاش من می توانستم تنها نغمه ای از نغمات تو باشم»

اول کار گلناز خانم، با هیجانی بی مانند، آغاز به سخن می کند و مرا تا سطح خانم جی کی رولینگ، نویسنده ی رمان تخیلی هاری پاتر ترفیع مرتبه داده و می گوید:

– «وای به خدا سیمین خانوم داستانتون عین هاری پاتره. درختهای حراف و آدمای پرنده و جن و جادو این حرفها. یعنی می خوام بگم البته خیلی جالبه و راستشو بخواین من عاشق جن و جادو و این جور چیزا هستم. به خدا هر دفعه هم که آقا کمال میره و واسه ی گلنوش و نینوش هاری پاتر می خره اول همه من می خونم یعنی می خوام بگم کلی با هم سر این موضوع دعوامون می شه که اول کی داستان رو بخونه. مردم ایران هم از کوچیک و بزرگ عاشق این جور چیزها شدن. اینه که به نظر من اگه میخواهین داستانتون موفق باشه باید یک چند تا جادوگری، اژدهائی، صحنه های ترس آور و تخیلی بهش اضافه کننین تا حسابی فروش بره.»

واضح است که زن جوان از منظور اصلی من چیزی دستگیرش نشده. ولی برای من شناختن حد فانتاسم و خیال پردازی او جالب است. از همین رو می پرسم:

– «مثلا چی؟ چه جور عوامل ترس آوری باید اضافه کنم؟»

با اشتیاقی کودکانه پاسخ می دهد:

– «مثلا یوهان، در اثر شنیدن آوای جنگل یک هو تبدیل به یک درخت آدمخوار بشه و اونچه که بر سر راهش سبز می شه ببلعه. بعد درختهای دیگه ای هم که دور اونو گرفتن عین خودش آدمخوار بشن. هر چی آدم و جانور و موجود زنده اون دور و برا پیدا می شه، با شاخه هاشون بچلونن، همچی که حسابی خون و رگ و ریشه هاشون بزنه بیرون و اینطوری انتقام خودشو از آدمهائی که اونو طرد کردن بگیره.»

می پرسم:

– «خب تکلیف اینگرید چه می شود؟ بر سر او چه باید بیاید؟»

می گوید:

– «خب مثلا اینگرید هم، اولش در لای شاخ و برگ درخت اسیر بشه. تا اینکه پدرش با یه لشکر جنگجو سر برسه و اونهم بعد اینکه، کلی قربونی میده و درختهای آدامخوار کلی از سربازاش رو می کشن و می خورن، آخر سر با یک ضربه ی شمشیر درخت رو از وسط به دو نیمه می کنه و یوهان از طلسم درخت آزاد میشه. اینطوری هم یوهان رو نجات می ده و هم اینگرید رو…..

می گویم:

– «آخه اینگرید خودش به میل خودش به سوی یوهان آمده. کسی او را مجبور نکرده و از سرنوشت خودش خوشحاله. یوهان هم با اینکه جادوی جنگل او را در ربوده چون به ذات طبیعت پیوسته خرسنده. او چون حیات و زندگی را درک کرده، در هر مرحله ای قرار بگیره که در آن نفخه ای از جوشش و آفرینش باشه، باز هم از زندگی لذت می بره. جنگ برای چی؟ در هم شکستن درخت چه سودی داره؟ چرا این همه قساوت؟ چرا این همه خون ریزی؟»

گلناز با همان هیجان سبک شناسانه ی داستانهای»هیجان انگیز»پاسخم می دهد:

– «فایده اش اینه که تولید ترس و وحشت و هیجان می کنه و اصلا مگه داستان بدون جن و جادو و ترس و خونریزی می شه؟ یعنی من فکر می کنم، یعنی می بخشیدها، چون نظر ما رو خواستین می گم، راستش داستانتون با اینکه بافت جالبی داره ولی خیلی بی حال و بی ماجراست. آدم حوصله ش سر میره، باید از همون اول، چند تا صحنه ی حسابی نفله گی و بکش بکش توش بگنجونین که حالی به قضیه بده وگرنه……»

روال همیشگی گفت و گو میان این دو زن هوشمند، باز هم سروناز، بی طاقت می شود و رشته ی سخن را از دست گلناز می رباید و با حضور ذهنی تمام، در نقش حرفه ی اصلی اش، یعنی کارمند اداره ی ارشاد که تجربه ی زیادی هم در امر سانسور و کار با ناشران دارد، فرو رفته و در پاسخ نظر خواهی من می گوید:

– «ولی اگه نظر منو بخواین ها باید بگم، من بر عکس، اصلا از جن و جادو و این حرفا خوشم نمیآد. این حرفا گناه داره و شرعا هم حرومه. معجزه فقط کار پیغمبرها و قدیسینه و بس. حالا اگه به اون درخت شما دست پیغمبری، امامی، امام زاده ای، خورده بود، باز یک چیزی؛ می شد یک جوری معجزه اش رو باور کرد. ولی همینطوری! آخه اسم تلقین دو تا آهنگ رو که نمی شه گذاشت معجزه. خلاصه اش، می خوام بگم که داستان باید یک چیزی باشه که آدم بتونه باور کنه. در ثانی، حالا خیال بافیهاش به کنار، به نظر من انگار این شازده اینگرید یه چیزیش می شه. بلا نسبت شما، بلا نسبت شما، ولی این قهرمان داستانتون یه جو عقل تو کله اش نیست. مگه خواستگار قحطیه که یه دختر بیاد عاشق یک درخت بشه؟ آدم خوشگل باشه جوون باشه، از همه مهمتر شازده باشه، اونوقت بیاد خودشو ول بده رو تنه ی یک درخت که هیچ کاری هم ازش بر نمیآد؟!!!! آخه هیچ عقل سلیمی اینو باور می کنه؟!!!! خلاصه ش بهتون بگم اگه این داستانو بفرستین ایران نه تنها از ارشاد رد نمی شه، بلکه ممکنه واستون مسأله آفرین هم بشه. مخصوصا اونجا که اینگرید داره حرفای عاشقانه به درخت می زنه… استغفر الله…. اون تیکه هارو باید حسابی در بیارین… ببینم مگه نمیشه این آقا یوهان یک آهنگساز عادی و محترم باشه و مثل آدمیزاد بیاد خواستگاری اینگرید. حتما باید درخت بشه؟ !!!!»

گلناز در جواب می گوید:

– «ببینم، تو خودت اگه شازده بودی و «خوشگل» و یوهان می آمد به خواستگاریت راضی به ازدواج میشدی؟»

و سروناز قاطعانه، و با حالتی که گوئی صد سال است که یوهان و جد و آبادش را از نزدیک می شناسد در پاسخ می گوید:

– «اگه دست از این خل و چل بازیها و درخت شدنها و تو جنگل خوابیدنهاش بر می داشت و بعد هم یه شغل آبرومند واسه ی خودش دست و پا می کرد چرا که نه؟ آخه آهنگ سازی هم شد کار؟»

برای من روشن می شود که دو بانوی جوان هیچ چیز از جنبه ها و هدفهای زیبا شناسانه ی داستان من دستگیرشان نشده. احساس شکست می کنم. فکر می کنم حتما نتوانسته ام منظورم را درست بیان کنم و بگویم که داستان من بر اساس یک پژوهش عرفانی بنا شده. پژوهشی که از کوشش یک موسیقی دان برای جستن الهام آغاز می گردد و با ترکیب همه ی عناصر زیبای عالم ادامه می یابد تا سر انجام به آفریده ای در قالب یک غزل زیبا و آهنگین بیانجامد. بی شک نتوانسته ام بگویم که یک هنرمند همواره در پی پژوهش و جست و جوی راز هستیست تا آن را به زبان هنر بیان کند. او در این کنکاش می تواند آنقدر با ذات کائنات یکی شود که روح و کالبد، بدانها بسپارد. برای نمونه، گوش یوهان صدای ضربات و قلب درختان را آنچنان بشنود که خود را از آنها بداند. یقینا نتوانسته ام برسانم که کاربرد شکل درخت نمادین ست و خبر از پیوستن به نهاد سبز زندگی آن بیشه می دهد. حتما قادر نبوده ام که بگویم که در این جست و جو، هنرمند تنها نیست؛ بلکه آن گوشهای تشنه و آن جانهای مشتاق چون اینگرید نیز همراه او هستند. به او می پیوندند و آفرینش را آفرینشی دیگر می بخشند. عشق اینگرید به یوهان از سر همین قضیه سر می گیرد. او می خواهد به نگاه و درک یوهان از هستی برسد. مانند شنونده ای که عاشق درک کار یک موسیقی دان می شود و می خواهد از طریق درک آفرینش او با هنرمند وحدت پیدا کند. تنها بیگانگا ن و قاصران از آفرینش هستند که هنرمند را طرد می کنند و یا می خواهند به ضرب شمشیر او را از میان به دو نیم کنند و یا او را در حد تکرار روزمرگیهای قابل باور پائین بیاورند. «معجزات از آن فرستادگان و رسولان خداوند است». آیا می توان رسولی بر حق تر از هنرمند به عنوان نشان خداوند در این جهان یافت؟

بحث ما در باره ی ادبیات، با اینکه من خیلی مشتاق شنیدن باورهای آن دو هم وطن عزیز هستم، چندان دوام نمی یابد. حرف ازدواج و خواستگاری، برنامه ی مراسم عقد و عروسی نوه دائی حاج غلام حسین را که قرار است در شهریور ماه در تهران برگزار شود به خاطر میآورد، و حرف عقد و مراسم، یاد جشن و سور و سات را زنده می سازد و یاد جشن و سور و سات هم مسأله ی خرید لباس های زرق و برقی و حراجهای پاریس و غیره را. ناگهان صحبت به کلی تغییر مسیر می دهد. قوه ی تخیل دو خاتون کار ساز از عالم یوهان و اینگرید جدا می شود و به خریدهائی که این چند روزه از فروشگاه های پاریس کرده اند و آنچه که در روزهای آینده قصد خریدش را دارند بر می گردد.

تا این ساعت شب حدود بیست و پنج جفت کفش، سی فقره لباس شب، پانزده دست کت و شلوار و هژده قواره دامن و تی شرت و هفتاد لیتر عطر و ادکلن و دئو دورانت و مخلفات از برای مصارف شخصی خریده اند. اما خرید از برای اقوام و سوغاتی ها هنوز باقی مانده و باید برایش برنامه ریخت. بنابر این دو فرشته ی رحمت، کینه های قرمه سبزی را موقتا فراموش می کنند و مصممانه درباره ی خرید سوغات به بحث و فحص می نشینند.

ساعت از دوازده شب می گذرد. من احساس خستگی شدیدی می کنم. پلکهایم گاه روی هم می افتد و همانطور نشسته، چرت میزنم. ولی خدا قوت، دو گرد خستگی ناپذیر هنوز گرم صحبت اند. گاهی گلناز و سروناز از من پرسشهائی می کنند و نظر مرا در باره ی پاره ای چیزها جویا میشوند. جسته گریخته حرفهایشان را تشخیص می دهم که می پرسند:

گلناز:

– «به نظر من اون لباس شب مشگی که توگالری لافایت دیدیم خیلی مناسب حاج خانومه؟

سروناز:

– «ولی من می گم اون لباس به درد خاله عفت می خوره، چون باسن حاج خانوم تو اون لباس جا نمی شه.»

گلناز:

– «عجب حرفی می زنی ها؟!! آخه خاله عفت باسنش سه برابر حاج خانومه. باید با فشار اتمی توش جاش بدیم، اصلا تو چه طور فکر می کنی که اون لباس تنگ و چسبون اندازه ی خاله عفت میشه؟…..اصلا از سیمین خانوم بپرسیم، به نظر شما باسن حاج خانوم بزرگتره یا خاله عفت؟»

اما من یا در اثر خستگی و یا به خاطر سیر و سفر به عالم دیگر قادر به پاسخ نیستم. گاهی حتی صدایشان را هم نمی شنوم. توان نوشتن را هم دیگر ندارم. جسم در صندوقخانه دارم ولی مرا شاهین خیال باز به آن بیشه ی اسرار آمیز می رساند و آنچه در آنجا می بینم همه ی وجود مرا غرق در شگفتی میسارد. در خیالم می بینم که یوهان آن در خت ـ آدمی هر لحظه بزرگتر و بزرگتر و از تمام درختان عالم برتر می شود. آوازش از مرزهای آن جنگل و آن مرزو بوم و کرات و سماوات در می گذرد. نغماتش بر همه ذرات هستی می نشیند، آری یوهان در اثر شعر پر شور اینگرید که در درون او پیچیده سرور عالم هنر و تواناترین آهنگساز شده است. به پائین درخت چشم می اندازد. میخواهد زن دلفریب را بجوید و تبلور آهنگین شدن شعرش را در آن چشمان سبز و آفریننده ببیند، اما هر چه می گردد اینگرید را نمی یابد….. او ناپدید شده است…جنگل را مهی غلیظ فرا گرفته. چشم چشم را نمی بیند. یوهان پریشان است و به دنبال اینگرید به همه ی عالم چشم میاندازد. من به همراه او به جست و جوی اینگرید می پردازم. بر آسمانها می شوم، به اعماق دریا ها فرو می روم، بر فراز قله ها، به اعماق دره ها، به دل جنگلها و بیشه ها نظر می اندازم اما از اینگرید خبری نمی یابم. معلوم نیست او به کجای این عالم رفته است؟

بعد همانگونه که میان زمین و آسمان سیر می کنم، چند لحظه خوابم می برد و کابوسی وحشتناک در برابر چشمان خواب زده ی من شکل می گیرد. کابوسی که همه ی تارهای وجودم را تکان داده و مرا دچار پریشانی و اضطرابی آزار دهنده می سازد.

خواب می بینم، یوهان از حالت درختی در آمده و با اینگرید ازدواج کرده است. آن زوج عجیب، در کنار جنگل کلبه ای ساخته و در آنجا با هم زندگی می کنند. یوهان دیگر آهنگ نمی سازد و اینگرید هم دیگر شعر نمی گوید. بعد می بینم که شبی از شبهای تابستان، شبی چون امشب که ماه در محاق است و جنگل را مهی غلیظ فرا گرفته، یوهان و اینگرید سر پختن قرمه سبزی با هم دعوا یشان می شود:

یوهان با پرخاش به اینگرید می گوید:

– «خاک بر سرت اینگرید که یک قرمه سبزی بلد نیستی درست کنی»

و اینگرید، با صدائی نتراشیده و نخراشیده پاسخ می دهد:

– «همه ش تقصیر تو ذلیل مرده ست!!!! اگه واسه ی من وسائل آشپزی مسی روحی خریده بودی، که من بتونم جلز سبزی رو در بیارم قرمه سبزی من انقدر بد از کار در نمیومد. بی عرضه، هیچ کاری بلد نیستی بکنی. تقصیر منه که قصر پدر پادشاهم رو ول کردم و اومدم با تو آدم خل و چل درختی عروسی کردم….»

بعد یوهان از عصبانیت یکی از هیزمهای گر گرفته را که قرمه سبزی دارد بر روی آن غل میزند، بر داشته و به طرف جنگل پرتاب می کند و آن بیشه ی سراسر الهام را آتش می زند….. شعله های آتش دریک چشم به هم زدن زبانه می کشند و دود خفقان آوری، در سراسر عالم می پیچد. تنفس غیر ممکن می شود….. بعد می بینم که درختهای جنگل، همه آدمخوار شده و به دور دنیا راه افتاده اند و هر چه موجود زنده سر راهشان می بینند می بلعند و یا به آتش می کشند.

من، در همان عالم ناباور خواب و بیداری احساس خفگی عجیبی می کنم و از بوی دود و آن کابوس عجیب بر آشفته شده و با وحشت فریاد می زنم:

– «دوستان مثل اینکه جنگل آتش گرفته!! جنگل آتش گرفته!!! یوهان کو؟ اینگرید کجاست؟»

دو بانوی زیبا، که همچنان مست رویای خریدند و حرفهایشان تمامی ندارد، از حالت وحشت زده ی من به خنده می افتند. سروناز می گوید:

– «ساعت خواب، خانم نویسنده! یک چرت حسابی زدی ها!!!!»

اما باز به حرف و نقل خود می پردازند. چند لحظه از آن کابوس و رؤیای وحشتناک می گذرد. بر تنم عرق سردی می نشیند. سرم پر از تصاویر نا همآهنگ و ناهمساز است. با این وجود، خدا را شکر میکنم که آنچه در باره ی یوهان و اینگرید دیدم پارازیتی بیش نبوده که به عالم خیالات من وارد شده است. ولی از آثار آن کابوس، بوی دود آتش سوزی مرا رها نمی کند و هر لحظه بیشتر و فراگیر تر می شود. اول فکر می کنم دنباله ی آثار آن کابوس است. ولی هر چه می گذرد رنگ و بوی دود برایم حقیقی تر می شود. وحشت زده، مکالمه ی پایان ناپذیر گلناز و سروناز را قطع می کنم و می گویم:

– «دوستان باور کنید بوی دود از خانه ی ما بلند می شود. مثل اینکه چیزی دارد می سوزد….»

خوش خیالانه پاسخم می دهند:

– «نه بابا، خیالتون تخت باشه بوی سبزی سرخ شده است. شما که ملک جونو می شناسین. می دونین که تا جلز سبزیها رو در نیآره ول کن معامله نخواهد بود.»

– «ولی نه، باور کنید این… این بو، بوی عجیبیه مثل…. مثل دود آتش سوزی میمونه..»

تأکید و هشدار من فایده ای ندارد. تا «آفتاب میآید دلیل آفتاب».. دودی غلیظ از زیر در به درون می خزد. و هر سه ی ما را از سر جایمان کنده و با شتاب، رهسپار مسیر دود می سازد.

دود از آشپزخانه بلند می شود. خودمان را به سرعت بدانجا می رسانیم. در آشپزخانه محشر کبرائی بر پاست. دود همه جا را گرفته و چشم چشم را نمی بیند. ملک خانم روی زمین نشسته و دارد زار زار گریه می کند. آقا جمال و آقا کمال دارند شانه های او را مالش می دهند. گلنوش و نینوش عین دو سرباز از جنگ بر گشته و دود گرفته حیرت زده به مادر بزرگ گریانشان خیره شده اند. ولی زبانشان بند آمده و به جای هر چیز فقط سرفه می کنند. دخترم که عادت به این تراژدیهای خانگی ایرانی ندارد، درمانده شده و دارد اشک می ریزد. شوهرم، در این عرصات، همه ی دستگاههای هواکشی را به راه انداخته، پنجره ها را باز کرده و به محض ورود من به محل حادثه، مرا به چند چشم غره ی جانانه مهمان می کند. از نگاهش می خوانم که می گوید:

– «همه تقصیرات به گردن توست. حالا چه وقت چیز نوشتن و انتلکتو ئل بازی در آوردن و بی محلی به مهمونا بود؟!»

من و گلناز و سروناز، حیرت زده ایم. به شدت سرفه مان می گیرد و می پرسیم چه اتفاقی در عرض این یکی دو ساعت افتاده؟

مهندس جمال که ازحل مسائل اتمی ایران بر گشته، و دیگر اینگونه حوادث خانگی در نظرش اهمیتی ندارد، با خونسردی می گوید:

– «هیچی جانم مهم نیست. خونسرد باشید. ملک جون، دنبال کره می گشته که باهاش سبزی سرخ کنه، به جای آن اشتباها پنیر قالبی پیتزا را با حرارت داغ ۴۰۰ درجه روی سبزی ها ریخته بعد هم خواسته کیمیاگری کرده و در همان حالت آتش گرفتگی، سبزی و پنیر را از هم جدا کند، نتوانسته و از حرصش همه را به میان آشپزخانه پرت کرده و بین راه مواد آتش گرفته و خلاصه دود و قس علی هذا….»

دکتر کمال برای رفع مسمومیت، دستور تهیه ی یک فنجان شیر و عسل را به فوریت برای همه ی خانواده تجویز می کند.

شوهرم که همیشه عاشق ابتکار است و نقش میانجی را عالی بازی می کند، این اتفاق را به فال نیک می گیرد و می گوید:

– «ملک جون شما را به خدا گریه نکنید. فدای سرتان. اصلا مهم نیست. به خدا همین سبزی های پنیر زده را فردا می گذاریم روی یک نان بربری می شود پیتزای قرمه سبزی. بالاخره برای هر کاری یک پیش قدم لازم است. مگر شما فکر می کنید بشر اولیه از اول می دانست که کباب چیست؟ روزی تصادفا گوشت خام از دستش به درون آتش افتاد و خورد و دید بهتر از خام خواریست و از آن به بعد تصمیم گرفت گوشت را کباب کند و بخورد…. پیتزای قرمه سبزی هم همین روال را دارد. باور کنید انقلابی در عالم آشپزی ایرانی بر پا خواهد شد. می توانیم به ثبت هم برسانیم…..»

دلداریها و طنز گوئی شوهر من و مالش های آقا کمال و آقا جمال، از برای تخفیف عزای سبزیهای از دست رفته، البته هیچ فایده ای ندارد و ملک جون زار زار گریه می کند و «واسبزیها واسبزیها» می کند. من سعی می کنم از تیر رس نگاهش فرار کنم چون می دانم که الان، در دلش برایم چه آتشی نگاه داشته و همه چیز را از دریچه ی رژیم خواری من می بیند و چه بسا میگوید: «اگه از اولش به جای اون مارگارین کوفتی یک بسته کره به من داده بودی این بلاها سر من نمی آمد.»

آخر سر با سلام و صلوات، ملک خانم را به درون اطاق پذیرائی میآوریم. همسرم به او قول می دهد که فردا صبح اول وقت از بازار عربها یک دسته سبزی فرد اعلاء بخرد تا او هم یک قرمه سبزی با سبزی تازه، با کره و مخلفات، همانگونه که دلش می خواهد درست کند. گو اینکه زن آرمان گرا هیچ سبزی را در عالم با سبزیهای بازار روز میدان «تجریش» برابر نمی بیند. ولی مسالمت و دلجوئی و زبان چرب و نرم همسرم کارگر می شود و جریان عزاداری کمی متوقف می گردد. سروناز خانم، مطابق توصیه ی دکتر کمال برای همه شیر و عسل درست می کند و به شکرانه ی رفع خطر از اهل بیت، همگی را دعوت به خواندن یک آیت الکرسی می نماید.

اوضاع تازه آرام گرفته است. دهن ها آماده گفتن از برنامه های فردا می شود که نا گهان صدای چند ضربه ی محکم به در همه ی اهالی خانه را دچار وحشت می سازد:

«این دیگر کیست که در این ساعت شب به درکوبی آمده است؟!!!!!»

من و همسرم به جلوی در می شتابیم. مأموران آتش نشانی هستند. میگویند یکی از همسایگان به دیدن دود و بوی عجیبی که ظاهرا از خانه ی شما بلند میشود، وحشت زده شده و بلافاصله مأموران را خبر کرده و گفته است که این بو شبیه به جزغالگی گوشت انسانیست !!!!!     

هردو سعی می کنیم متقاعدشان کنیم که آتشی در کار نبوده، شامه ی همسایه امان اشتباه بوئیده است و می گوئیم که حادثه ای مختصر در آشپزخانه رفته و حال نیز به پایان رسیده. ولی بوی دود و گاز پنیر و شنبلیله ی سوخته، مأموران را به شک می اندازد. دست بر دار نیستد؛ باید چرخی در خانه بزنند و مطمئن بشوند که بنی بشری در این میان نسوخته و همه سالم اند. ما هم ممانعت نمی کنیم. المأمور معذور.

سه مأمور برومند و خوش قد و بالا در ساعات نیم شبی پا به اندرون خانه ی ما می گذارند. ملک جون که تا آن ساعت در حال غش و ضعف بود به دیدن جوانان مو بور و چشم آبی و غیور فرانسوی، جانی تازه می گیرد. از جا بلند می شود و به فارسی خوش آمد می گوید. بعد هم با جعبه ی گز و سوهان دنبالشان راه می افتد و مرتب تعارف بلغور می کند. صد البته که کوشش ما برای باز داشتن آن زن زیاده مهربان ایرانی، از برای ابراز آن گونه تعارفات دور از ذهن فرانسوی به جائی نمی رسد.

«ننه گناه داره والله این وقت شب تشنه و گشنه اومدن دم در بذار یه خورده ازین گز و سوهون بخورن بفهمند شیرینی حسابی یعنی چی.»

یکی از مأموران می پرسد:

? Vous êtes de quelle origine

شما ازکدام اصلیت هستید؟

چه پاسخی می توانستم بدهم؟! دلم می خواست بگویم اوریژین (اصلیت)ما همین است که می بینید. یعنی بهم در آمیختن نظم و بی نظمی، تراژدی و کمدی، محبت و دشمنی، دمکراسی و دیکتاتوری، سنت و تجدد. ما نه اینیم و نه آنیم.

در سفر حضر را می جوئیم و در حضر سفر را. وقتی آن سوی مرزیم این سو را می خواهیم و وقتی این سوی مرزیم آنسو را.

ما همین هستیم که هستیم. به زور می خواهیم محبت کنیم. به زور می خواهیم روش زندگی را که ممکن است در یک چهارچوبی بگنجد ولی در چهارچوبی دیگر نگنجد بر روی هم سوار کنیم.

اوریژین ما آن است که همه عاشق عشقیم. عاشق محبت کردنیم. در کنار هم زندگی می کنیم، ظاهرا عاشقانه. اما هر گز نمی پرسیم که تو کیستی و از کدام دیاری؟ در سرت چه می گذرد؟ ولی به هر حال آنچه هستی مهم نیست. بایدت ترک عوالم مألوف کردن و ساکن مرز و بوم من شدن، چون من اندیشیدن، چون من خوردن، و چون من نوشتن و چون من فکر کردن….. این است اوریژین ما….

مأموران، با خنده ای عاقل اندر سفیه که مثل خنجر در دل من فرو می رود، قدری سوهان و گز بر می دارند و چرخی در خانه می زنند و پس از اطمینان از رفع خطر از ذوات مبارک همایونی اهالی خانه، با گرفتن تعهد برای حضور در کمیساریا و توضیحات قانونی، پی کار خودشان می روند.

خانه بعد از هیجان آتش و سبزی، در سکوت و آرامش فرو می رود. همه به بستر خواب می روند. ولی بوی پنیر و سبزی سوخته هنوز در هوا باقیست. من خوابم نمی برد. وسوسه ی یافتن اینگرید که از صحن جنگل ناپدید شده، راحتم نمی گذارد. آهسته بر می خیزم و دوباره به سراغ یوهان میروم تا او را در جست و جوی اینگرید یاری دهم.

صندوقخانه بیشتر از همیشه گرم و دم کرده است. کاغذها و یاد داشتهایم روی میز پخش و پلا شده اند. چشمم به پاکت سر بسته ای می افتد که روی آن نام من نوشته شده. با پست صبح آن را دریافت داشته بودم ولی فرصت باز کردنش دست نداده بود. پاکت ازطرف اپرای شهر پاریس پست شده است. حدس می زنم که مطابق روال هر ساله برنامه کنسرت های فصل هنری آینده را برایم فرستاده باشند.

پاکت را می گشایم. می بینم حدسم درست است. برنامه ی پائیز و زمستان را برایم فرستاده اند.

نامه چنین آغاز میشود:

مشترک محترم

…… خوشبختیم که به آگاهی شما برسانیم که در آغاز فصل هنری سال جاری، برای نخستین بار آثار یوهان گستلر آهنگساز آلمانی (تولد ۱۸۰۰، مرگ نامعلوم)، در اپرای شهر پاریس اجرا خواهد شد.

آثار این موسیقی دان بزرگ که به حق می توان او را یکی از بزرگترین آفرینندگان هنر «لید» دانست، تا کنون، بر دوستداران این هنر ناشناخته باقی مانده بود. ساخته های او، به طرزی معجزه آسا، در پای درختی کهنسال و عظیم در جنگل شوارتس والد آلمان پیدا شده. این آثار در لفافه ی تن پوش زنانه ای از ابریشم نقره فام پیچیده و در پای آن درخت شگفت انگیز دفن شده بود و کسی از آن آگاهی نداشت. کشف و باز سازی این نغمات و اشعار شور انگیز، شیفتگان موسیقی و به ویژه هنر لید را به شگفتی و تحسینی بی پایان کشانیده است.

اولین برنامه از مجموعه آثار یوهان گستلر در آغاز پائیز این عنوان را دارد:

Ein Lied für Ingrids grüne Augen, die so grün wie der Wald sind.

لید برای جنگل سبز چشمان اینگرید،

موسیقی و شعر اثر: یوهان گستلر Johann Günstler، در گام ر ماژور (آداجیو – آلگرو، مدراتو)

رهبری ارکستر را لورین مازل به عهده خواهد داشت و خواننده سوپرانو، الیزابت شوارتسکف آثار آوازی را اجرا خواهد نمود.

امضاء ریاست روابط عمومی اپرای پاریس

آه خداوندا! حال به پایان کار اینگرید پی می برم. او، به آرزوی خود دست یافته بود. او در وجود یوهان نغمه پرداز حلول کرده بود. او بخشی از هنر او، از آوای او، از نوا و موسیقی او شده بود. و یوهان نغمه پرداز، شعر وجود اینگرید، شوق و سبزی چشمانش را به موسیقی خود بر نشانده بود. حال می توانم سری آرام بر بالین بگذارم.

 شهین سراج

پاریس، اوت ۲۰۰۶

 

 

بیان دیدگاه