اشکِ راز

دکتر شهین سراج

اشکِ راز
درجمع شاعران

شنیدم شبی راز، پنهانی وسردرگریبان می گریست.
پرده دارش که هرگز گریه و زاری او ندیده بود، اورا پرسید :
«ترا چه می شود؟ از چه چنین بی قراری واین اشک ریزان را سبب چه باشد؟»

راز هیچ نمی گفت و دامان دامان اشک می ریخت.اما در دل می اندیشید:

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

چون پرده داراصرار ورزید و اورا رخصت گفتن داد، راز به سخن آمد:
«من از آنرو می گریم که سرشتم را با اسارت آمیخته اند. من اسیر ترین نوع «سخن «هستم. ازچه رو هر سخنی را می توان بر زبان آورد اما چون به من می رسد، بایدم خاموشی گزیدن، پرده نشین شدن و پنهان بودن؟ تا بوده چنین بوده. حتی با تبدیل نام از راز به سٌر نیز گره ای ازکار من گشوده نشده. تا از پرده برون میآیم فریاد ها از نهادهابر می خیزد که «دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا». همه از شنیدن ودیدن من وحشت دارند.بسی فتنه ها که بر سرآزادی من برپا می شود. چه خونها که پس از هویدا شدن من ریخته نشده وسرها که بالای دار نرفته نشنیده ای روایت آن را که

گفت: آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد؟
آنچه پندگو و نصیحت گو داریم دعوت به پنهان داشتن راز نموده اند .
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست.

تنها خرد از دست دادگان وسرمستان گاه به آزادی من، آنهم از سرِ مستی تن در میدهند:

چو رازها طلبی در میان مستان رو
که راز را سرِ سرمستِ بی¬‌حیا گوید
وگرنه زاهدان عالی مقام را با گفتن راز چه کار؟
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

آری چنین است سرنوشت محتوم من. باید عمری در تاریکی سینه ها وعمق دلها ی غم
گرفته سر کنم.حال آنکه سخنان دیگر در جلوه گری ، تحسین این و آن برانگیزند، زندگی یابند و نفسی از آزادی برکشند. «

پرده دار چون سخن راز شنید سر درجیب تفکر فروبرد و چون برون آورد در پاسخ او چنین گفت:

«ای راز ترا ازآن رو پرده نشین کرده اند که ازدیگر سخنان برتری. تونه سخنی بازاری باشی که بر سر هرکوی وبرزنی بتوان گفت. تو همدم عاشقان و هم نفس عارفانی ازچه روبه مقام عالی خود پی نبری؟ روشن است که جای تو درعمق سینه ها و کنه دلهاست. توهمچون گوهری هستی که نتوان به پای هر بی سرو پائی افکند. تو از اعماق احساسها، درکها وپیوندهای الهی بیرون میآئی. درک ترا کمال وعقل باید.ازگفتن تو با دف و نی چه سود که تمسخر بزرگان برانگیزی و حسرت اندیشمندان:

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

چون سخن پرده دار بدینجا رسید باز، راز به سخن آمد وگفت:

» زندان هرچه زیبا و آراسته باز زندان است. آری!

بلبل به جرم صوت اسیر قفس شود
و آزاد وار زاغ بگردد به گلستان.

مرا آرزوی رهائی ست و گفته شدن وبه میان آمدن. از این سربستگی خسته ام.از این پنهان کاری به جان آمده ام. هرکسی به صیانت خویش فکر می کند، اما ازدرون من کس نجست اسرار من. آیا کسی به هستی من اندیشیده است ؟

دود آهِ سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را»

پرده دار چون شکایت راز را شنید آهی از درون سینه برکشید و گفت:

ای راز تو چنین مپندار که سربسته ای و هیچ کس در این عالم به هستی تو پی نبرده.ونه این باشد که ترا هرگز نتوان فاش نمود. ترا گوش سر نی، بلکه گوش جان درخور است.خوانش ترا طریقتی باید و سلوکی، طلبی و سر ِسٌر طلبی نشنیده ای که در باره ی سِرٌ طلبان ورازجویان چه ها گفته اند:

چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار
چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید
خویش را از شوق او دیوانه‌وار
بر سر آتش زند پروانه‌وار
سرٌ طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعه‌ای می، خواهد از ساقی خویش
جرعه‌ای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم کل فراموشش شود
غرقهٔ دریا بماند خشک لب
سرٌ جانان می‌کند از جان طلب
ز آرزوی آن که سِربشناسد او
ز اژدهای جان ستان نهراسد او

وانگهی خواندن تراعشق رهنمون است. آن نیروی جادوئی که در عشق نهان است، راهبر عشاق است، به دیدن و خواندن راز. عاشقان بی زبان وتنها به نگاهی ترا می خوانند و می دانند. چه شود کز معجزات و کراماتِ راز نگاه که راز را میان عاشقان فاش می کند بی خبری؟

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست
گرچه درخلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

آری عاشقان به نگاهی ترا ناگفته می دانند و ناخوانده می خوانند. تو بی آنکه خود بدانی در تجلی هستی. آنکه دارای گوش جان است و چشم جان بین ونه جهان بین، ترا می شناسد. آری ترا نیازی بر زبان راندن نیست که عارفان وهوشمندان تورا از همه ی عناصر عالم باز می شناسند که گفته اند:

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست»

پرده دار همی سخن می راند و از پایگاه بلند راز می گفت اما راز را سر پذیرش نبود.در پاسخ پرده دار زبان گشود وگفت:

«….سخن تو به جا، آری پاره ای به سبب طریقت و سلوک مرا در می یابند و پاره ای دیگر به نیروی عشق مرا باز می شناسند. اما تو بگو از چه رو من بر زبان نیایم. چرا راز شناسان همه خاموشی برمی گزینند. این خود چه راز باشد که مرا می بینند و میخوانند اما بر زبان نمیآرند؟ آن بزرگ سخنسرای پارسی گوی آن داننده ی رازها ازچه رو خودرا» خاموش» خوانده؟ «*

چون سخن از زبان رفت، پرده دار آ نفیری ازنهاد برآورد و گفت:

«ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش در خرمن زنی
درنهان جان از تو افغان می کند
گرچه هر چه گوئیش آن می کند
ای زبان هم گنج بی پایان توئی
ای زبان هم رنج بی درمان توئی
چند امانم می دهی ای بی امان
ای تو زه کرده به کین من کمان

آن کیست که این شبهه در سر تو نهاده که همه گونه رازی را می توان به زبان بیان کرد؟ اگر چنین بود که دیگر درجهان رازی نبود. آن اولیاء، آن آگاهان به اسرار، آن دست یافتگان بر رازها همه از کوتاهی و ناتوانی زبان در بیان راز نا لیده اند. آنهارا آرزو بر یافتن زبانی ست سوای این زبان سر تا بدان راز بیان کنند. اما کو آن زبانی که گوینده ی راز بود؟

کاشکی هستی زبانی داشتی
تا ز هستان پرده ها بر داشتی
هرچه گویی ای دم هستی از آن
پرده دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قالست وحال
خون به خون شستن محالست و محال
من چو با سودائیانش محرمم
روز و شب اندر قفس در می دمم
من ز شیرینی نشستم روترش
من زبسیاری گفتارم خمش

آری آن اهل گلشن راز ، آن آشنایان با سرٌ حقیقت، همچون عالم خواب، بی زبان سخن می گویند:

من با تو حدیث بی‌زبان گویم
وز جمله حاضران نهان گویم

جز گوش تو نشنود حدیث من
هر چند میان مردمان گویم

در خواب سخن نه بی‌زبان گویند
در بیداری من آن چنان گویم

جز در بن چاه می ننالم من
اسرار غم تو بی‌مکان گویم

بر روی زمین نشسته باشم خوش
احوال زمین بر آسمان گویم

معشوق همی‌شود نهان از من
هر چند علامت نشان گویم

جان‌های لطیف در فغان آیند
آن دم که من از غمت فغان گویم

حال فرض آریم که بتوان زبانی از برای گفتن راز یافت، غمازان و سخن چینیان را چه می کنی؟ مگر هر گوشی را میتوان محرم پنداشت؟ نشینده ای که گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش؟ این نمی دانی که رازدانان بزرگ، را فضیلت وکرامت در این است که هرگزرازفاش نکنند، وسخن بزرگ به گل و لای غبارگوش کژاندیشان آلوده نسازند و دست دعا بردارند تا بربیگانگان رازشان فاش نشود:

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سرٌ دلش در زبان گرفت
پس:
خامش کن و حیران نشین ،حیران حیرت آفرین
پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می کند
وبدان و آگاه باش که :
آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
چون دل نگشاید ، درآن سببی باشد
خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا
در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد

راز چون سخنهای پرده دار شنید و به حکمت راز داری پی برد، برآن شد تا او نیز خامشی پیشه کند و دگر از پرده پوشی و خلوت نشینی گله ای نکند، و زبانی نمادین بیاموزد، راز به آفرینش و هنر و زبان ملحون بسپارد که با اهل راز تنها بدین زبان سخن توان گفت.

باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

+منظور مولانا جلال الدین بلخی ست که یکی ار تخلص هایش خاموش بود.
شعرها از حافظ،مولانا،عطار، سایه، بهار

بیان دیدگاه