ساعت حدود چهار بعد از ظهر یکی از روزهای آفتابی ماه اوت است. دمای هوا چیزی نزدیک به سی و پنج درجه است و ما در جاده ی کویری آریزونا پیش می رانیم.
مقصد ما گراند کانیون Grand canyon یا عمیق ترین «دره» جهان است که درحد میانی ایالات نوادا و آریزونا واقع شده. به نظر بسیاری از زمین شناسان، این دره یکی از عجائب زمین شناسی جهان است و دیدنش به طی طریق و پیمودن جاده های خشک و کویری نوادا و آریزونا می ارزد. برای دیدار این مکان شگفت انگیز، صبح امروز، پیش از طلوع آفتاب، از لس آنجلس راه افتادیم، صحرای نوادا را پشت سر گذاردیم و رهسپار دشت کویری آریزونا شدیم. از ابتدای مرز ایالت آریزونا تا گراند کانیون، چیزی در حدود هشتصد کیلومتر فاصله است. بنا بر این حتی اگر تا پایان روز هم رانندگی کنیم، باز هم در روشنائی روز به گراند کانیون نخواهیم رسید. به همین خاطر قرار بر این گذاردیم که شب را در شهر کوچکی که ویلیامز نام دارد اقامت کنیم و فردا صبح زود عازم زیارت آن دره ی شگفت انگیز بشویم.
اتومبیل، یا به قول امروزیها خودروئی که ما را به گراند کانیون هدایت می کند، یک فورد استیشن بزرگ و جا دار آمریکائیست که مجهز به همه گونه وسائل آسایش از قبیل مبلهای راحت عقب و جلو بر، کولر و دستگاهای صوتی و تصویری و حتی یخچال و آب سرد کن می باشد. سرنشینان این خودرو، این مزیت را دارند که می توانند فارغ از وضعیت جوی، گرما و سرما و باد و طوفان، در اطاقی متحرک و مجهز به همه ی وسائل بنشینند و راحت به نظاره ی جاده بپردازند. اگر زندگی آمریکائی یک حسن داشته باشد، فراخی فضاهای زندگیست و شهروندان این دیار، چه در سکون و چه در حرکت، کمتر با «تنگنا» بدان مفهوم که ما در اروپا با آن در گیر هستیم روبرو هستند.
همسفرانم در این طی طریق کویری، شامل همسرم آرمان و دختر بیست و دو ساله ام روشنک، یک خانواده ی ایرانی ساکن آمریکا می باشند که در مدت اقامت ما در ایالات متحده، مأموریت میزبانی و راهنمائیمان را بر عهده گرفته اند. سعید، پدر خانواده مهندس الکترونیک است که بعد از سالها خدمت در سازمان فضائی ناسا، به سن باز نشستگی رسیده است. جدا از تخصص علمی، دستی هم در شعر و ادب دارد و مصاحبتش دل انگیز است. همسرش فهیمه هم یک مادر مهربان و به تمام معنی دلسوز ایرانیست. از همان مادرها که سهراب سپهری می گوید: «ایران مادران خوب و روشنفکران بد دارد. » گوئی از شکم مادر، مادر، آنهم از تبار ایرانی آن زاده شده و فکر می کنم اگر تناسخی در این عالم باشد، باز هم با شخصیت مادر ایرانی، با همه ی دغدغه ها و دلنگرانیهای آن، به این جهان باز خواهد گشت. این زوج ایرانی، که از بستگان نزدیک ما هستند، صاحب دو فرزند می باشند برزین پسر ارشد بیست و هشت سال دارد و آذین بیست و پنج سال. این خانواده نیز در این یک چهارم قرن گذشته سرنوشتی مشابه ما و شاید بسیاری از ایرانیان دیگر داشته اند. بعد از انقلاب، از همان روزهائی که کودکان خردسال را در مدارس مجبور کردند در سرما بایستند و به جای سرود ملی، دعای کمیل بخوانند و دختر بچه ها را وا داشتند که با مقنعه به دبستان بروند، و پخش موسیقی، به ویژه صدای خواننده ی زن را به بهانه ی حراست از پاکی حواس انسانی، از رسانه های عمومی حذف کردند و از همه بدتر تخت و منبر را برابر نمودند، متوجه شدند که جایشان در آن جمهوری من درآوردی نیست. آنها نیز همانند ما و بسیاری دیگر جول پلاسشان را از آب و خاک نیاکانی جمع کردند و کوله بار مهاجرت بر دوش، راهی دیاری دیگر شدند. ما به اروپا آمدیم و آنها راهی سرزمین افقهای بی پایان یا آمریکا گردیدند. در آن سرزمین غربت، با چنگ و دندان و فداکاری و از خودگذشتگی فراوان، نانی و لبخندی و امنیتی برای فرزندان فراهم آوردند، تا دور از شریعت سخت جمهوری هزار و ده امامی، دو انسان برومند و آزاده تحویل هستی و زندگی بدهند. فکر می کنم از این کنکاش، نیز بس پیروزمندانه بیرون آمده باشند. بعد از گذشت بیست و پنج سال برزین رشته ی بیولوژی را تمام کرده و وارد بازار کار شده است. آذین هم که هنگام مهاجرت والدین، کودک شیرخواری بیش نبود، تبدیل به مهندسی جوان،دوشیزه ای درسخوانده و رشید و زیبا شده که مانند سرو های شیراز می خرامد ولی فارسی را با لهجه ی انگلیسی غلیظ صحبت می کند. اما باز هم جای شکرش باقیست که ما مجبور نیستیم برای صحبت با این نزدیکان دیکشنری باز کنیم و دیلماج خبر کنیم.
از قضای چرخش این چرخ گردون، بعد از گذشت سالها دورزیستی، ما دو خانواده، دوباره به هم پیوسته ایم. ولی نه در سرزمین نیاکانیمان، ایران بلکه در مکانی بعید، در جاده کویری آریزونا، و از برای دیدن یکی از عجائب دنیا: گراند کانیون.
جامعه ی کوچک و جالبی در داخل فورد شیک و مجهز تشکیل شده. دو زوج میانسال، با بار ذهنی سراسر خاطره از وطن مألوف که درعین حال نیمی از عمر را نیز در غربت به سر برده اند و سه فرزند پرورده ی پیرامون اروپا و آمریکا که ایران را نزیسته اند بلکه فراگرفته اند، ملغمه ی عجیبی را زیر یک سقف متحرک ساخته ایم. همسانیها و نا همسانیها از همه رنگ است؛ و باز تابش حرف و نقل ها و گیر و دارهاست.
همسرم آرمان و پسرعمو سعید که از هم خاطرات کودکی و نو جوانی فراوان دارند، در دو صندلی ردیف جلو نشسته اند. سعید دارد رانندگی می کند و با یار و همبسته ی عهد شباب، از هر دری سخن می گوید. از کوچه باغهای قدیم تهران میگوید و محلات پر خاطره. از آن مکانها که جوانی را در عرض و طول آن طی کرده اند و بر دیوارهای ذهنشان از آن کوچه پس کوچه ها هزار یادگاری نوشته اند. و از ایل و تبار سخن به میان میآورند و از رسم و رسوم زندگی سنتی از خاطرات روضه خوانی ها، عرو سی ها، عزاداریها و سفره انداختنها و باز از پرسه زدنهای شب جمعه جلوی سینما ها و کافه تریا های تهران در آن » دوران خوش اختناق» و هزار خاطره ی دیگر.
گاهی صدای خنده اشان فضای ماشین را پر می کند و گاه با یاد عزیز از دست رفته ای آهی از دل می کشند و دعایی و فاتحه ای نثار می کنند و دوباره یاد کرد خاطرات را از سر می گیرند.
فرزندان جوان ما گاه با فارسی شکسته بسته و گاه با زبان انگلیسی با هم گفت و گو می کنند. صحبتهایشان از همه تباریست. آخرین خواننده رپ Rap سخت گیری یا سهل گیری دانشگاه و شیوه ی مختلف درسی آمریکا با اروپا، کاریابی تابستانی و بالاخره بلند پروازیهای شگفت آور جوانی برای رفتن و کار کردن در ناکجا آبادهای این کره ی خاکی و خیالبافیهائی از این قبیل. فهیمه مهربان هم در این میان مرتب مواظب است که دمای هوای ماشین بالا نرود و با اینکه هوا سرد کن مرتب کار خودش را می کند، اما با توجه به برهوت و گرمای کویر به زور هم که شده به ما آب و نوشابه می خوراند که گرما زده نشویم.
هرچه در جاده بیشتر پیش می رویم کویر و بر هوت بیشتر خود را می نمایاند. منظره ی کویری جاده، همسرم را به یاد جاده ی قم و سفرهای کودکی می اندازد. می گوید با حسرت:
» یادش بخیر بچگیها بهترین کیف ما این بود که برویم قم زیارت. البته ما بچه ها فقط به عشق ماشین سواری و خوردن سوهان و چلوکباب ظهر همراه پدر و مادر راه می افتادیم. کاری به اعتقادات مذهبی و این حرفها نداشتیم. یعنی اصلا مذهب برایمان مطرح که نبود هیچ، فکرش را هم نمی کردیم که روزی آن عمامه به سر ها و دعا نویسهای دم حرم بیایند و بر ما حکومت کنند. حتی بزرگتر که شدیم و به مدرسه و دبیرستان پا گذاشتیم باز هم مذهب برای ما بیشتر رسم و رسوم بود تا یک شیوه ی تفکر سیاسی. اگر در سن شانزده هفده سالگی کسی به ما می گفت آن جاه و جبروت شاه روزی به وسیله ی ملائی سرنگون خواهد شد و رژیمی به نام جمهوری اسلامی بر سر کار خواهد آمد فکر می کردیم، دارد سناریوی یک فیلم تخیلی را می نویسد. آن روزگاران اگر تهدیدی هم بود از جانب چپی ها بود. یا لااقل ما اینطور تصور میکردیم. ما کجا و زندگی اسلامی و جمهوری اسلامی کجا؟
«چه جامعه ای داشتیم! الآن که فکرش را می کنم و حتی با جوامع پیشرفته ی اروپائی مقایسه می کنم می بینم همه جور نهادهای رفاه و پیشرفت در مملکت بود. مدرسه و دانشگاه رایگان، بهداشت، امنیت، گل و بلبل، ترانه، پلاژ و دریا و آزادی فردی، امید برای کار و ثروت….. هرچه هم نداشتیم برای ساختنش برنامه ای در مملکت در حال پیش بینی بود. مگر یک شهروند از زندگی در یک جامعه چه می خواهد؟……»
حرفهای آرمان در باره ی زیارتهای قم و جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی و زندگی پیش از انقلاب، ناگهان، فضا و حال و هوای دیگری به جامعه ی کوچک فورد می بخشد. فرزندان جوان ما که تا حال در عالم خودشان بودند، گوشهایشان تیز می شود. حساسیت نشان می دهند. هرچند ایران را از روی نقشه ی جغرافیا بیشتر می شناسند تا حقیقت زمین و مردم، اما عشق و علاقه ی توجیه ناشدنی به آن سرزمین نیاکانی دارند. آنها از زندگی پیش از حادثه ی اسلام و سیاست تنها هاله ای را در ذهن دارند. اما همین ایران اسلام زده ی این زمانی را هم با همه ی مسائلش و با وجود همه ی تحقیرها که از قبل تعلق به آن سرزمین، درجامعه ی اروپائی و امریکائی دیده و شنیده اند، دوست دارند. به خاطر شعرش، تاریخ کهنش و مردم مهربانش. برایش نگرانند. این روزها شاید بیش از همیشه. سخنان احمدی نژاد در باره تکفیر اسرائیل، لزوم توسعه ی تجسسات اتمی و تهدیدات بوش دائر بر حمله ی نظامی به ایران، دلهای جوانشان را، بیش از همیشه نگران ساخته است. کلید واژه ی «اسلام» و » جمهوری اسلامی»، حس کنجکاویشان را به سوی ضلع سخنگوی ماشین که از حادثه ی چرخش صد و هشتاد درجه ای ملت ایران از تجدد به تحجر سخن می گوید، جلب می کند. دست از بحث و جدل در باره ی رویه ی دانشگاهی، خواننده ها و آهنگ های روز و و و و بر می دارند و با رویه ی » استدلالی » غربی، هر چند چوبین، آرمان و سعید را به پرسش می گیرند و جواب می خواهند. دادگاه صحرائی تشکیل می دهند و ما و همنسلان ما را که تن به چنین حاکمیت ننگینی داده ایم، مورد بازخواست قرار می دهند:
ـ «چرا ملت ایران با آن شعر درخشان و تمدن کهن باید برود زیر یوغ رژیمی متحجر؟……….. اصلا چرا شاه را گذاشتید و ملاها را به حکومت بر داشتید؟ مگر نمی گوئید که آزاد بودیم و نان داشتیم و ترانه و لبخند، پس از چه شد که همچه شد؟ چرا مردم انقلاب نمی کنند؟ حالا که جامعه را اسارت و بد بختی و فقر گرفته چرا مردم به خیابان نمی ریزند؟ اگر در اثر توسعه ی تجسسات اتمی و بی توجهی به تهدیدات بوش، آمریکا در ایران دخالت نظامی بکند چه خواهد شد؟….»
آرمان و سعید که از جوانی سرشان همیشه برای بحثهای سیاسی درد می کرد، از برای آگاهی فرزندان نسل دوم، گفتار دامنه داری را اندر چگونگی پیش آمدن آن فتنه ها که بر سر ایران ـ زمین رفت آغاز می کنند. حالا سیاست و تاریخ نباف و کی بباف. لحنها بالا می گیرند، سیلابهای صوتی متغیر می شوند و فشارهای عصبی میزان الحراره ماشین را به گرمای کویر نزدیک می سازد.
من خاموشم و در نهان کمی هم خشمگین. از آلوده سازی فضای بکر کویر با سخن سیاسی وحشت دارم. وسط بر و بیابان هم خطاکاری های انسان و سیاست دست از سر ما بر نمی دارد. برای بقیه ی راه نگرانم. می دانم که پرونده ی خطاکاری شاه و ملت و امام… که بیرون کشیده شود، حالاحالاها بسته نخواهد شد و اطمینان دارم که فرصت بی نظیر چشم اندازی به مناظر طبیعت را با ذهنی آرام و شاعرانه از ما خواهد گرفت. چند بار از ذهنم می گذرد که زبان باز کنم و خطاب به ساکنان آرمانشهر فورد، بگویم آقاجان ما در فرهنگ خود، همان فرهنگی که شما عاشقش هستید، یک شاعری داریم که به حق می گوید:
«حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را».
حال که به تماشای طبیعت آمده ایم، بیائید تا نگذاریم آن طینت های زشت بشری، این بدایع طبیعی را که در برابرچشم داریم آلوده سازد. بعد هم این دیوانگی های دسته جمعی که دلیل و منطق ندارد. اگر می خواهید برای رفتار ملت ایران انگیزه ای عقلائی بیابید مقایسه اش کنید با رفتار ملت آمریکا که با همه ی آن نهادهای دمکراتیک و دفتر و دستک های حزبی و آزادی میآید و سرنوشت و حکومت خودش را می دهد دست یک مشت اسلحه فروش جنایتکار که از ایمان و بشر دوستی و آزادی دوستی بوئی نبرده اند. آن رفتار غیر منطقی را بسنجید با همان انگیزه ای که دولت ایالات متحده را وا می دارد که بدون دلیل در عراق و افغانستان و آمریکای جنوبی روزی هزاران جنایت سر بدهد ولی کسی را هم یارای چون و چرا کردن نباشد.
همه ی این عتاب و خطابها در دلم اوج می گیرد ولی خوشبختانه افسون طبیعت به نجاتم میآید و مرا از داخل شدن در شورای عالی قضاوتهای صحرائی نجات می بخشد. هوشم را می رباید و ذهن و زبانم را به سوی رویدادهای خود می کشاند.
زیرا:
کجاوه ی زیبا و مجهز ما دارد از میان کویری بی کران عبور می کند. تا چشم کار می کند خاک است و خاک. در سطح زمین، جز بوته های نیمه زنده ای که همچون استثنائی در یک قاعده ی کلی از میان خاک روئیده اند، هیچ نوع رویش دیگری به چشم نمی خورد. اما خاک کویری با همه خشکی جاندار است، با من حرف می زند. و من با همه غریبی زبانش را می فهمم. از گیر و دار عجیب و عاشقانه اش با خورشید سخن می گوید. برایم نقل می کند که چگونه هر روز تابش بی امان خورشید، جان او را می سوزاند و در جست و جوی آخرین رمز رطوبت در تار و پود ش سفر می کند. اما خاک این داغی و تابش را می پرستد و هر بامداد طلوع آن سلطان خودکامه ی آسمان را به انتظار می نشیند. او راست می گوید من در تمام مدت روز، آن تابش بی امان را شاهد بودم. به چشم می دیدم که چگونه رطوبت، به زیر ستیغ خورشید خاطره ای دور می شود و تابش آن معشوق خودکامه جز از اشکال نیم رمق خار و خاشاک، تصویر دیگری بر ورق کویر عاشق باقی نمی گذارد. اما خاک پاسخی به جز شعری از دیوان تسلیم برای خورشید نمی گوید. و غیر از تارهای شعله ور فرشی نمی بافد. من می دیدم که آن سلطان پر جبروت از خاک کام می گیرد و در دلش آتشی فروزان بر می افروزد. ولی آن شیفته دل، بی دریغ تن می دهد و پیکر به خورشید می سپارد و حال که به ساعات پایانی روز نزدیک می شویم، به چشم می بینم که خاک خورشید می شود. تو گوئی بر پیکر خویش پیراهنی از جنس زبانه های سرکش خورشید بافته و همچون عاشقی شیفته، که معشوق را به بستر خود کشانیده باشد خاک و خورشید یکپارچه می شوند. سلولهای خاک، نام خورشید را فریاد می زنند. همانی که بر او تابیده، همانی که او را به تشنگی مطلق کشانیده. اما خاک را می توان حس کرد که در عین تشنگی به سیرابی رسیده. آن تلألو زیبای نور خورشید نشان از عاشقی خاک می دهد. به آنهمه عشق و جان سوختگی اما ایثارگری غبطه می خورم.
کجاوه ی سپید ما، در کنار این بستر آتشین، همچنان پیش می رود. گاهی در دور دستها شکلی از زندگی صحرانشینی دیده می شود. تک کلبه ای در افقهای بسیار دور در برابر چشم قرار می گیرد و ناپدید میشود. زندگی آدمیزادی تکرو در این برهوت آنقدر عجیب به نظر می رسد که به خطای چشم یا سراب بیشتر می ماند. فهیمه دلسوز، به دیدن آن کلبه ی دور افتاده با دشواری، در میان صحبتهای پر تنش سیاسی پرانتزی باز می کند و می پرسد:
«آخر یک آدم وسط این صحرا، آنهم با این فاصله دور از جاده چه گونه زندگی می کند؟ اگر مثلا بچه هایش هوس مک دونالد کنند چه کار می کند؟ اگر نصفه شب به دوائی درمانی نیازمند بشود چه خاکی باید به سرش بریزد؟»
پرسش فهیمه در اوج صحبت ها گم می شود و بی پاسخ می ماند. اما مرا غرق در تخیلات عجیب می سازد. به راستی، آدمی که در این برهوت سکنی می گزیند، در طلب چه چیزیست؟ باید حتما آدمی آمده از لایه های زمانی متفاوت با تاریخ و جغرافیای زمانی ما باشد. او باید از آن سوی درک زمین آمده باشد. حتما دستان او » برهوت» را با املای دیگری می نویسد و گوشهایش طپش قلب» کویر» را در دل سکوت می شناسد و چشمانش تنهائی را با واژه های خاک معنا می کند. بی شک تنهائی مطلق با بیابان، با سکوت و با صحرا باید جهانی خارق العاده باشد. جهانی که انسان را به فکری عمیق وا می دارد نسبت به ابدیت، به بیکرانی، به داشتن افقی بی خط فاصل. بی جهت نیست که در نوردیدن بیابان در فرهنگ ما نمادی از درونگرائیست. بی سبب نیست که سر به بیابان گزاردن نشانی از پیمودن مرحله ای اصلی از برای رسیدن به خلوصی درونی تلقی می شود. ولی آیا در این دیار نیز چنین اعتقاداتی وجود دارد؟ آنچه مسلم است زیستن در کویر تجربه ایست حیرت انگیز بخصوص اگر آدم در آن میان تک و تنها باشد. و به ویژه اگر دور از کمترین نشانی از تمدن باشد. آه تمدن! تمدن! چرا تمدن باعث شده است که رابطه ی ما با طبیعت قطع بشود؟ به جای تحسین بطور دائم از طبیعت وحشت داریم. من خودم را می گذارم جای آن آدم کویر نشین. فکر می کنم اگر، با همین ظرفیتهای انسانی محدود قرار می بود، شبی را به تنهائی در آن کلبه ی دور افتاده به سر می بردم چه می کردم؟ نمی دانم! شاید در تاریکی می نشستم و به نظاره ی ستاره ها می پرداختم. شاید تا صبح چیز می نوشتم و شاید همه ی زندگیم را مرور می کردم و شاید از ترس در را می بستم و دعا می کردم که زودتر این شب کویری هولناک به سر برسد. ولی حتما صبح دلم برای آن ژرفای شب تنگ می شد.
حتی از فکرش وهم عجیبی در دلم می نشیند، نه به خاطر خطرات کویر و مار و عقرب و سیاهی و دوری از تمدن. بلکه به خاطر تنهائی با خود. آیا چیزی جانکاه تر از با خود تنها بودن وجود دارد؟ هنگامی که تنها تو هستی و بیکرانی و غولهای وجودت، لحظه ها چه گونه می گذرند؟ آیا در میان تمدن هم می شود با خود تنها بود؟
فکرهای کویری، مرا به خود گرفته. خیلی از حال و هوای آرمانشهر فورد دور افتاده ام. آتش بحث حسابی شعله ور شده. سعید دارد تقصیرات انقلاب را به گردن شیوه ی آموزش و پرورش دوره ی شاه می اندازد:
«….. اگر در مدرسه به جای قرآن و شرعیات، به ما کمی عرفان درس داده بودند، مسلما بر خورد ما با مذهب طریقه ی دیگری به خود می گرفت. چون در عرفان ایرانیست که بهترین پاسخها را به تعصب و فاناتیسم اسلامی می یابیم. حرفهای مولوی و عطار و حافظ آن موقع به دردمان می خورد و نه حالا که کار از کار گذشته. اگر ناسیونالیسم ایرانی را در وجود ما تقویت می کردند و علاقه به نژاد و فرهنگ و زبان را صدر همه چیز می گذاشتند ما مثل بز نمی رفتیم زیر یوغ یک فرهنگ عربی. همه ی این حرفها به کنار اگر در همان هول و ولای پا گرفتن تظاهرات دسته جمعی و درخواست رجعت» آقا»، همان رساله ی «آقا» را در چندین میلیون تکثیر می کردند و به خصوص میان جوانان تقسیم می کردند مردم می فهمیدند برای چه عنصری مخربی دارند پیراهن پاره می کنند……و اگر و اگر…..»
کند و کاو سعید جالب است و دشوار. دلم برایش می سوزد. می دانم که الآن غولهای سازنده ی تاریخ این صد و پنجاه ساله ی گذشته در برابرش صف کشیده اند: نهضت مشروطه، کوشش برای برقراری حکومت قانون و استقرار دردناک دموکراسی، تعارض میان سنت و تجدد، معمای سقوط حکومت پهلوی، دستهای پنهان استعمار، بالا رفتن قیمت نفت، گسستگی یا پیوستگی میراث شاهنشاهی ایران، جنگها، یورش ها و کشتارهای دستجمعی، اعتقادات، هفتاد و دو ملتی، ناهنجاریهای روان جمعی……. و آن دیگر عناصر سازنده ی هستی سیاسی میهن آریائی، از برابرش رژه می روند و هرکدام دیگری را مسؤل برقراری «جمهوری تشیع ئی ایران ستیز» جلوه می دهد. به هر حال من با این بخش از حرفهایش در رابطه با نارسائی و کمبود آموزش ارزشهای ملی و ناسیونالیستی دربرنامه ی آموزش و پرورش دوران پهلوی سر توافق ندارم. دلم می خواهد در پاسخش بگویم :
– «خطا از هر چه بود از کتابهای درسی نبود. فراموش نکنیم که کتابهای درسی ما که در آن اشعار بزرگان ادب و عرفان درج گردید، تنها در دوران پهلوی بود که نوشته شد. پیش از آن، بچه ها فقط تعلیمات مکتبی و آخوندی داشتند و نه در مدرسه سرود می خواندند و نه نام ایران را هر روز صبح بر سر زبان میآوردند. سرود خواندن سر صف مدرسه از دوره ی پهلوی اول اجباری شد. باز در روند زنده سازی حس ملی، در آن دوران بود که اعیاد و جشنهایمان را که از خاطر رفته بود با آن ابهت و شکوه دو باره زنده ساختند. جشنهای دو هزار و پانصد سال تمدن و شاهنشاهی، هرچند ناهنجاریهائی در شیوه ی برگزاری داشت، اما نیت اصلیش بزرگداشت ایرانیت و تاریخ شکوهمند ما و طرح آن در سطحی جهانی بود. ملتی که نمی خواهد بیآموزد تقصیر رژیم چیست؟»
شور استدلالهائی از این قبیل جمله های کلیشه ای را بر سر زبانم می گذارد و آتش وسوسه ی شرکت در دفاعیات کویری را در دلم روشن می سازد. نزدیک است من هم شریک جرم آلوده سازی محیط کویر بشوم. اما خوشبختانه بروز حادثه ای در آسمان باز هم زبان مرا می بندد و چشمانم را دعوت به نظاره ی طبیعت می کند. یک طرف خورشید را می بینم که با معشوق سرخ پوش خود به افق فرو می رود و طرف دیگر ماه را می بینم که به آرامی بالا میآید. آنقدر ذوق زده می شوم که بی اختیار فریاد می زنم و سعی می کنم اهالی غافل جامعه ی فورد را متوجه ی همزمانی حضور ماه و خورشید نمایم.
«آهای نگاه کنید این طرف آسمان، خورشید دارد غروب می کند و آن طرف ماه دارد در میآید. «
منظره آنقدر زیباست که حتی سرنشینان فورد جاده ی آریزونا را اندکی از بحث های سیاسی جدا می کند. آذین و برزین و روشنک دست می برند و دوربین های دیجیتالیشان را در میآورند و پشت سرهم عکس می گیرند. گوئی می خواهند، زمان و مکان را در آن جعبه ی چهارگوش برای همیشه زندانی کنند. ولی آیا چنین کیمیاگری امکان دارد؟ این هم از آن رفتارهای عجیب انسان در برابر طبیعت است. نمی تواند مبهوت و ساکت به نظاره بنشیند. حتما باید حضور تصنعی خودش را به طریقی اعلام کند. حتما باید حرف آخر را او بزند:» آری طبیعت تو زیبائی ولی عکسی که من از تو می گیرم زیباتر است.»
این میان پرده ی شگفت انگیز چند لحظه بیشتر طول نمی کشد. اعلام حضور همزمان ماه و خورشید تنها وقفه ی کوتاهی در حرف و نقلهای جامعه ی کوچک فورد می اندازد و دو باره جریان از سر گرفته می شود. آرمان، به میان میآید و حرف های سعید را در باره ی عیب و نقص سیستم آموزشی شاه رد می کند و می گوید:
– «حرف تو در باره ی عرفان آموزی عجیب است!!! مگر ما در دوران شاه کم عرفان شناس و به قول تو مولوی شناس و حافظ شناس و عطار شناس و غیره داشتیم؟ اتفاقا همه ی تقصیر ها گردن همان درس خوانده ها و روشنفکرها و همان قربانش بروم عرفان شناسان مولوی و حافظ بود. من، در همان دوره های گرم انقلاب، به چشم خودم دیدم و به گوش خودم شنیدم که یکی از همین روشنفکرها و مولوی شناسان و حافظ دوستان،که تألیفات زیادی هم در این زمینه دارد، در جمع دانشگاهیان مقیم پاریس، وجود «آقا» را برای تزکیه ی نفس ملت ایران ضروری و مفید قلمداد نمود. خمینی را گاندی ایران خواند و در پاسخ به اعتراض یک خبر نگار فرانسوی که سیستم حکومت مذهبی را نشانه ای از تحجر میدانست، گفت : برای شما ممکن است چنین باشد ولی برای ما چنین نیست. رجعت نشان پیشرفت است. ملت ما نیاز به بازگشت به ریشه های خود دارد. حالا یکی نبود بگوید که خمینی و جمهوری اسلامی در کجای تاریخ و جغرافیای ما قرار داشتند که آقایون روشنفکر ها و درس خوانده ها نیاز به بازگشتش را توصیه می کردند……؟»
سه فرزند ما که سخت مجذوب این محاکمه ی صحرائی ملت ایران شده اند با دهانهای باز به سعید و آرمان گوش فرا می دهند. آذین به انگلیسی می پرسد:
Dady what is the meaninig of ROSHANFEKR ?
معنای روشنفکر چیست؟ آرمان پوزخندی می زند و میگوید:
– «حالا بیا و درستش کن. خوشبختانه جاده حالاحالاها ادامه دارد. ببین عمو جون روشنفکر یعنی……»
من از کاربرد کلمه ی «روشنفکر» بیشتر از آن دیگر واژه ها وحشت می کنم. اطمینان دارم که تعریف این واژه ساکنان فورد آریزونا را در دست اندازهای مهیبی خواهد انداخت که بیرون آمدن از آنها بدین سادگی ها میسر نخواهد شد.
حدس من درست است. سعید اول می خواهد واژه ی روشنفکر، آنهم روشنفکر ایرانی دوره ی محمد رضاشاه را برای آذین تعریف کند. موشکافی در طبیعت دو گانه ی این پدیده که هم خود را دانای کل و مصلحت اندیش جامعه می دانست و هم هیچ ایده ی روشنی از هویت ایران و منافع حقیقی آن در چنته نداشت، سعید را دریک حفره عمیق گیر می اندازد. سعید بیچاره بعد می خواهد از طیف و طبقه بندی روشنفکر به چپ و ملی ـ مذهبی…. بگوید. من تنم میلرزد می دانم که الآن پرونده های خطرناکی در برابرمان باز خواهد شد. صحبت از پیشینه ی نا مطلوب و خطا کاریهای روشنفکران حزب توده خواهد رفت. یقین دارم که سخن از یاری رسانی سردمداران آن حزب معلوم الحال که حکومت و قدرت را در سبد گذاشتند و مثل یک هدیه ی باد آورد تقدیم «آقا» نمودند، به میان خواهد آمد. حتما از افکار واعظ خوش نثر خوش گفتار، دکتر شریعتی، به عنوان روشنفکر ملی ـ مذهبی» که با جملات شیک و رمانتیک، میخواست یک تفکر من درآوردی اسلامی را، در قالب ایدئولوژی راهبر به ذهن جوانان ما پیوند بزند، روایتی جانسوز نقل خواهد شد؛ و به تبع کارکرد شریعتی، افکار و اعمال جبهه ی مجاهدین و جنایات بی رویه ی آنها، کرانه های این کویر زیبا را با زباله های تاریخی این دو دهه ی گذشته آلوده خواهد ساخت.
طاقت شنیدن ندارم. از وحشت طیف خطرناک و شکنجه آور کلمه ی «روشنفکر»، به دربار پرشکوه ماه پناه می برم. سعی می کنم حضور ماه را تفسیر کنم:
حتما ماه، این شاه شاعران آسمان آمده است تا از برای همآغوشی خاک و خورشید ترانه ای ساز کند.
بی شک تراویدن ماه در این بی زمانی شب، از بهر طراوت بخشی به تن داغ و عاشق خاک است.
باید به نظاره ی این حادثه نشست. باید سرود ماه را شنید و آرامش خاک را حس کرد و بدرقه ی خورشید پر غرور را به تماشا ایستاد.
بستر سرخ خاک و خورشید، کم کم محو می شود. ماه با حرکتی آرام همچون چهره پردازی چیره دست بر آن تب و تاب سرخ روز، رنگ شکیبائی شب را می زند. نرم نرم بر آسمان چادری کبود و مخملین پهن میکند و سیطره ی خود را بر جهان شب اعلام می کند. ماه تمام است. او همچون شاه بانوی شاعران بر مسند شب می نشیند و در کارگاه خیال همه ی بزمیان و لولیان شب را به نزد خود می خواند:
ـ «هان ای باد شبگیر تو بگو از کدامین عاشق پیامی آورده ای؟
هان ای ستاره تو بگو، باز امشب چشمان شب پیمای کدامین شوریده ای بر تو دوخته شده؟ او چه می گوید؛ زهستی چه می جوید؟
ای کویر، ای کویر جان سوخته ی عاشق، تو را ز تب و تاب عاشقی بس نیست؟! تا کی ز جلادت خورشید چنین تن بر می افروزی و باز، سحرگاهان طلوعش را به انتظار می نشینی؟
ای خود رویان و تک درختان صحرائی، که برگی دیگر از تشنگی خود باز کرده اید. چگونه یک روز دیگر را بی نوازش دست باغبانی، به امید گذر کدامین چشمه ی پنهانی به شب خواهید رسانید؟
آرزوی وصل ناممکن دشت و باران را مطلع کدامین غزل خویش ساخته اید؟……..
ساز کنید به آوای شبانه ی چنگ ناهید، آنچه را که به روز، و به هنگام سیطره ی خورشید گفتن نتوانید…… «
راز و نیازم با بزم شبانه ی ماه چندان نمی پاید. صدای فهیمه، مادر دلسوز مرا از بزم ماه پائین می کشد. از فرا رسیدن شب وحشت دارد. مرا تکان می دهد و می پرسد:
– «ببینم، تو نمی ترسی اگرخدای ناکرده در این بیابان گیر کنیم؟ اگر ماشین خراب بشود چی؟ اینجا تا چشم کار می کند خبری از آدمیزاد و آبادی نیست. تازه خیلی ها می گویند، حتی اگر ماشین خراب شد نباید در این بیابانهای آریزونا پیاده شد. مارهای عجیبی دارد که حتی در جاده ها هم آدم را تعقیب می کنند. می گویند، عقربهای جراره ای دارد که هزار رحمت به عقربهای کاشان، از صد کیلومتری بوی آدمیزاد را حس می کنند. راستش را بگو تو نمی ترسی؟ چه طور می توانی انقدر آرام باشی؟»
ولی سعید که صدای همسر خود را می شنود، سعی می کند به او خاطرجمعی ببخشد که خطری متوجه ما نیست. موتور ماشن خوب کار می کند و تا چند ساعت دیگر به آب و آبادی و» امنیت» خواهیم رسید… و دوباره به بحث باز می گردد.
صحبت از شب، تنهائی و کویر باز مرا یاد آن انسان صحرا نشین می اندازد. الآن او چه می کند؟ شاید با معشوقی به زیر پهنه ی آسمان دارد عشق بازی کند. راستی عشق بازی در وسط کویر زیر نور مهتاب هم باید عالمی داشته باشد. ولی آیا میشود در دل کویر تنها بود؟ در کویر ممکن است تا فرسنگها بنی بشری نباشد، اما من احساس می کنم نظاره گران دیگری هستند که سنگینی حضورشان از صدها آدم هم بیشتر حس می شود. شاید در درون یک آپارتمان بشود به ماه شب بخیر گفت، ستاره ها را دنبا ل کار خود فرستاد، پنجره را بست و از دخول باد شبگیر و خبرچین جلوگیری کرد. ولی اطمینان دارم در صحرا چنین نخواهد بود. من از درون همین فورد، حضور توانمند، این فلکیان را حس می کنم. می بینم که ماه چه گونه نورش را همچون شعری گیرا در دفتر چشمانم می نویسد. بیهوده نیست که آن شاعر شوریده گفته است «:شب که می شود من پر از ستاره می شوم.» چادرٍ شب، پژواکٍ هستی، شب زنده داران و لولیان مست را در گوشم می پیچاند. مرا فرا میخواند که بیا به جمع ما بپیوند:» اینجا شاعرانند. عاشقانند، اینجا، نور حرف اول را میزند. اینجا هر شب غول تاریکی بر ماه عاشق می شود و تبدیل به شاهزاده ای زیبا گشته وآنگه، به پای ماه هزاران ستاره می ریزد و آسمان را غزلخوان میسازد. آری من صدای بزم افلاک را می شنوم. دلم می خواهد جامعه ی سیاست زده ی فورد را ترک کنم و به جمع شوریدگان آسمان بپیوندم. دلم می خواهد نزد شاه بانوی شاعران آسمان بروم و چکامه ی عشق زمین را که تمام روز زمزمه کرده ام برایش تکرار کنم. دلم میخواهد تا به آن سوی تنهائی پیش بروم و به عظمت شب بگویم سلام……..
شهر ویلیامز.
پاسی از نیمه شب گذشته که شهری از دور سو سو زنان، حضور عجیب خود را در دل کویر، به ما علامت می دهد. فهیمه ی همیشه نگران، نفسی به راحتی می کشد. فرزندان از درازی راه و بحث بی پایان شناخت ریشه های شور بختی ایران، خسته شده و به خواب رفته اند. ولی آرمان و سعید دارند همچنان فرس فصاحت را در میدان معنی و بلاغت می تازانند. فورد خستگی ناپذیر همراهی بی مانندی کرده؛ ما را از بیابان و برهوت عبور داده و حال به شهر و آب و آبادی می رساند. چراغهائی تک و توک روشن اند. معلوم است که شهر در خواب است. چه قدر این احساس ورود به شهری خاموش و ناشناس را در هنگام شب دوست دارم. مثل شبیخونی ابریشمی می ماند به رؤیای دیوی در خواب. همه جا بسته است مثل چشم اهالی. تنها یکی دو تا بار کابوئی باز است و از درونشان صدای عربده های مستانه و موسیقی قوی به گوش می رسد. معلوم است که باز هم وارد تمدن شده ایم. کم کم به جسم شهر فرو میرویم. من هنوز شعر ماه و نجوای کویر را درگوش دارم و دلم نمیآید منظره ی دیگری ببینم. در بین راه دوستانی یافته ام که به زبان خدا در روز آفرینش با من حرف می زدند. هیچکس تا کنون با این صمیمیت با من از راز شیفتگی خاک به خورشید نگفته بود؛ هیچکس، تا کنون، به مانند کویر آریزونا، با فخر و غرور از سوختن در عاشقی با من نجوا نکرده بود، هیچکس تا امشب مرا با این خلوص به بزم ستارگان نخوانده بود. اما باید از رؤیا پیاده شد.
ساکنان فورد همه خسته و گرسنه اند. خودمان را به هتل می رسانیم. دوش گرمی می گیریم و غذائی مختصر صرف می کنیم و به بستر می رویم. فهیمه مواظب است که سردکن اطاق به خوبی کارش را انجام دهد. گو اینکه هوای منطقه ی کویری در شب بسیار سرد می شود و نیازی به سردکن نیست. به زودی صدای خر خر همه بلند می شود. من خوابم نمی برد. یک افسون عجیب سر و جانم را گرفته. افسون دیدن گراند کانیون. در باره اش خیلی شنیده ام. از عظمت و خارق العاده بودنش داستانها برایم گفته اند. دیروز سعید می خواست به اصرار عکسهائی از آن مکان حیرت انگیز نشانم دهد. دعوتش را رد کردم و گفتم:
ـ «دلم می خواهد اولین بار خودم آن پدیده را ببینم با چشم خودم کشفش کنم. عکاس هر که باشد، در برداشت خود، احساس و سایه روشنهای شخصی اش را در تصویر می گذارد. طبیعت کارت پستال نیست. باید با چشم زنده ی انسانی آن را نگریست. مگر می شود که کسی جای کس دیگری نماز بخواند؟ دیدن طبیعت هم همین است. مثل ستایش است مثل دعا، مثل نماز، مثل عشق بازی، تجربه ای فردی و نفسانیست.»
حرفم را می پذیرد و دیگر هیچ چیز نمی گوید. حال در این سکوت شب و انتظار صبح، اضطراب عجیبی مرا گرفته. اضطرابی همانند زائر مؤمن معتقدی که به زیارت خانه ی خدا می رود. ازخودم می پرسم آیا ظرفیتش را خواهم داشت؟ من هنوز نتوانسته ام عظمت کویر و دشتهای زیبای آریزونا، را به نوعی در ذهنم جا بیاندازم آنوقت فردا یک شگفت انگیز دیگر!!! یک نشان دیگر؟!!!! ما آدمهای شهری که بدون وضو وارد عبادتگاه طبیعت می شویم و نماز نا گزارده، ترک معبد می کنیم و در جست وجوی خدائی دیگر، رهسپار معبد دیگری می شویم، آیا شایستگی پذیرفته شدن در دیانت طبیعت را داریم؟ ما که طبیعت را به جای ستایش مصرف می کنیم، آیا روزی الف بای زبان آن را فرا خواهیم گرفت تا از برایش سرودی مقدس بسرائیم؟
صبح زود با صدای بیدار باش مادر – فهیمه همه از بستر بر می خیزیم. من به زحمت دمی چشمانم را بسته ام. ولی شوق زیارت، خستگی و بی خوابی را از جسمم بیرون می کند. فرزندان همه سرحال هستند. صبحانه ی مفصلی در رستوران هتل می خوریم و بار و بندیل را می بندیم و عازم زیارت میشویم. فهیمه مرتب دنبال آذوقه است قمقمه ی آب و توشه ای برای قوت راه، نان و بیسکویت و آب نبات برای رفع تشنگی و گشنگی را بر می دارد و در گوشه و کنار فورد جا گذاری می کند. سعید به آب و روغن ماشین میرسد. باز همه در سرزمین ناکجا آباد فورد، ملت مستقلی را تشکیل داده و راه می افتیم. هوا لطافت عجیبی دارد. شاید حاصل آن عشق ورزی بی دریغ باشد؛ نمی دانم. اما زمین به طرز معجزه آسائی سبز شده. از همه چیز بوی رخوت آور وصلی عاشقانه به مشام می رسد. اگر دلهره ی شهروندان فوردی می گذاشت دلم می خواست باقی راه را پیاده طی می کردم. دلم برای لمس زمین تنگ شده. ولی می دانم که چنین طرحی مطرح نشده وتو خواهد شد.
هنوز چند کیلومتری در جاده پیش نرفته ایم که آرمان پیشنهاد می کند کمی رادیو گوش کنیم. چند روز است از دار و دنیا بی خبریم. پیدا کردن کانالی که اخبار پخش کند، در آمریکا امر دشواریست. سعید، در همان حال رانندگی چندین بار موج عوض می کند تا روی یک رادیوی محلی ثابت می ماند. گوینده ای با لهجه ای کویری، در میان آگهی های تجارتی گوناگون برای خرید چیپس و همبرگر و پودر رختشوئی، خبری هم در رابطه با سفر احمدی نژاد به ایلات متحده پخش می کند. گوشها تیز می شود: رئیس جمهور، احمدی نژاد برای ایراد نطقی به سازمان ملل آمده است!!!!!!!……. دانشگاه فیلادلفی، اما از برنامه ی سخنرانی او جلوگیری کرده….. او از حق ایران برای داشتن تجسسات اتمی دفاع کرده و آمریکا را محکوم به ضایع کردن حق قانونی ایران نموده است….»
سخن حضور احمدی نژاد باز بحث داغی را این بار در رابطه با برحقی یا نا برحقی امریکا در رابطه با ممنوعیت تجسسات اتمی به میان می کشد. این بار گوی جنگ و جدل در دامان نسل جوان می افتد:
– «آخر اگر ایران به سلاح اتمی دست بیابد و بخواهد از سر لجبازی از آن استفاده کند، دنیا را به خاک و خون خواهد کشید.»
ـ «ولی به آمریکا مربوط نیست که در امور ایران مداخله کند… «
– «ایران باید بتواند برنامه تجسسات را ادامه دهد ولی نه تا هنگامی که حکومت جمهوری اسلامی در ایران به پاست….»
– «خب داستان هم همین است، آمریکا نمی خواهد جمهوری اسلامی صاحب سلاح بشود……»
ـ «ولی ایران باید از حق خودش دفاع کند…..»
ـ «کدام حق؟ این فقط لجبازی با آمریکاست و……….»
بچه ها درمانده اند. پارادوکس های ایران و ایرانیت را دارند از طریق این بحث خطرناک حس می کنند. مجبورند ازحقانیت رژیمی دفاع کنند که دشمن شماره یک ایران و ایرانیت هموست. آرمان و سعید از هیجان جوانان به وجد آمده اند. اما ترجیح می دهند ساکت باشند. من یاد دوران کودکیمان می افتم که بزرگتر ها گاهی بچه ها را در مبارزه ای گیر می انداختند و خودشان مثل سزارهائی که به تماشای نبرد گلادیاتورها آمده باشند، کنار می نشستند و از مبارزه لذت می بردند.
خوشبختانه فاصله ی چندانی با گراند کانیون نداریم. هرچه به محل نزدیک تر می شویم اضطراب من بیشتر می شود. فهمیه ی دلسوز متوجه حالت من می شود و بدنبال اظهار نظری:
ـ «انگاری حالت خوب نیست. میخوای نگه داریم. رنگت پریده. فکر می کنم سردیت کرده باشد….»
دست به کار می شود و در همان میان جاده و در حال حرکت شربت قندی برایم درست می کند و اصرار که هرچه زودتر آن را به بدن برسانم:
ـ «نه فهمیه جان من حالم بد نیست.»
ولی فهیمه دلسوز دست بردار نیست.
ـ «شاید مال ارتفاع باشد. شنیدم خیلی از مسافرانی که به اینجا میآیند دچار نفس گرفتگی می شوند و فشارشان هم پائین می افتد….. این را سر بکش همین الآن حالت خوب می شود.»
اطاعت می کنم ولی میدانم که پریشان حالی من به خاطر ارتفاعی از نوع دیگرست. که خودم هم قادر به توجیه آن نیستم.
بحث و جدل بچه ها بالا گرفته و دارند با انرژی عجیبی از برای رد عقاید یکدیگر دلایل و براهین گوناگون میآورند. سعید و آرمان هم مشغول نقشه یابی هستند. فهیمه می پرسد ناهار ظهر را چه کنیم ؟ تا بخواهیم ویزیت کنیم و دوباره به هتل بر گردیم، بچه ها از گرسنگی هلاک می شوند.
در این شور و شر هستیم که سعید اعلام می کند که تا محل گراند کانیون چندان فاصله نداریم. دوربین ها و وسائلتان را حاضر کنید. وارد پارک زیبا و عظیمی می شویم و در جای مخصوصی ماشین را نگاه می داریم. گلادیاتورهای جوان هنوز دارند زیر آفتاب با هم جدال می کنند. فهیمه قمقمه ی آب و چائی را بر می دارد. سعید و آرمان نقشه ها و دوربین ها را حاضر می کنند و هفت نفری به طرف لبه ی دره راه می افتیم. هنوز خیلی زود است ولی زائرانی سحرخیزتر از ما در کنار صحن صف کشیده اند. چند دقیقه سر بالائی پیمائی می کنیم و به کنار دره میرسیم.
مقام حیرت
از دیدن آنچه که در برابر چشمانمان قرار می گیرد، نفس در سینه هایمان حبس می شود. بچه ها دست از جدل سیاسی برمی دارند؛ فهیمه قمقمه ی آب و توبره ی نان را بر زمین می گذارد؛ سعید و آرمان نقشه ها و کاغذها را دردست مچاله می کنند و من را نیز احساسی ناشناخته فرا می گیرد. احساسی شبیه به اعجاب، شگفتی، حیرت…….. حیرت، آری حیرت. زیرا اینجا شناخت جائی ندارد. جائی که شناخت در میماند، حیرت آغاز می شود. حیرت فوق عقل است، فوق دانش، فوق فلسفه، فوق تمام معارف بشری. حیرت آری حیرت؛ زیرا اینجا زبان خلقت است؛ اینجا زبان عظمت است؛ زبانی که بشر را یاد آور می شود که ذره ای بیش نیست؛ اینجا همه چیز ماهیت از دست می دهد، استکبار آمریکا، حماقت بوش، داعیه گری احمدی نژاد، زیرک گری و همه چیز دانی روشنفکر، مبارزه و جنگ قدرت تسلیحاتی…….
حیرت تنها یک ظرف دارد آنهم سکوت و خاموشی است. تعبیر بر نمی دارد و پس از حیرت فناست. فنا در ذات هستی. ذات بی مانند، ذاتی که اگر بخواهد زمین را چنان در دل کویری مسطح می شکافاند، بدان ژرفا، بدان فراخنا که عقل در برابرش حیران می ماند. این نشانی از ذات خلقت است، سراسر تناقض، سراسر رمز، که واژه های انسانی برای نامیدنش سخیف می شوند. «دره» چه سبک واژه ای! چه بی مایه عنوانی از برای نامیدن چنین پدیده ای!!!! اما بشر زیرک همه چیز دان، باید هر پدیده ای را طبقه بندی کند، از برایش مثال بیآورد، نظیرسازی نماید تا در ذهنیت حقیر خود جا بیاندازد. حتی برای آن دسته از پدیده ها که نظیر ندارند، واحدند، سبک و نشان بر نمیدارند، باید قالبی بسازد. فقط اینگونه است که می تواند خود را در این جهان بیکران به گونه ای جا بیاندازد. مثل آنچه که در صحرای آریزونا واقع شده، اینجا کوهی نیست که دره ای باشد. اینجا همه کویر است و صحرا، اما «دره» یا شبه دره در اینجا واقع شده است. به عرضی محال و به عمقی محال تر. همچون آفرینش. آن چند و چونی بر نمی دارد، آن چرا چنین است و چرا چنان نیست، نمی پذیرد. آن نشان و رمزی از آفرینش است که چون ظاهر می شود، دیگر نشانه ها را درخود در می پیچد.
حقارتها، کینه ها، کوچکی ها را می زداید و خود را همچون مرکز ثقلی از برای زیست انسان بر روی زمین در دفتر باورها رقم می زند. باید تنها در برابرعظمتش سر فرود آورد. بایدش عشق ورزید و گفت که یکی از مظاهر و معجزات آفرینش اینجا در خاک آریزونا همچنان معبدی بی نام سالکان و زائران را به خود می خواند با عشق.
شهین سراج
آریزونا، تابستان ۲۰۰۷